|
نه نه نه
تعدادي مرد در رختكن يك باشگاه بودند . موبايل يكي از آن ها زنگ ميزند . مردي در حالي كه لباس هايش را مي پوشيد گوشي را بر مي دارد و روي اسپيكر گذاشته و شروع به صحبت مي كند .
سلام به همه اول سیما جونم بعد سعید و بقیه این دفعه نیومدم شعر بنویسم و برم این دفعه یه خواهش دارم اونم اینکه هرکی این مطالب رو می خونه خواهشن برام دعا کنه که منم حاجتم و بگیرم خواهش میکنم مخصوصا سیمای خودم یادت نرهااااااااا خوب می دونی خودت برام دعا کن سیما قربون همتون محدثه
ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
سلام علیکم بر و بچ من یه مدتی نمی تونم وب لاگ رو آپ کنم . اگه کسی از دوستای قدیمی یا تازه بهر حال اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم خوب دیگه خیلی فک زدم . دلم برای همه تون تنگ میشه . تا بعد بابای kuku_sibzaminy
من و تو با هميم اما دلامون خيلي دوره
بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی هنوز هوامو داری و هنوز صدا مو میشنوی بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگه تموم قصٌمون هنوز ترانه سازتم بزار خیال کنم هنوز پر از تب تاب منی روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی بزار خیال کنم تو دل تنگیات غروب که میشه یاده من میافتی تویی که قصٌه ی طلوع عشقُ گفتی و دوست دارم و نگفتی بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگ براش اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفس بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بس دوباره فال حافظُ دوباره توی فالمی بزار خیال کنم بزار اگر چه بی خیالمی
از روزي كه تو رفتي پريده رنگ شادي
ساعت ، بمان نرو دیگر زمان زیادی نمانده است باید کمی ستاره ببینیم در آسمان باید نهال خنده بکارم به روی لب تا انتهای خط راهی نمانده است تیک تاک عمر من آه.. ای دقیقه های عجول و فراری ام رخصت نمیدهید ؟ بر من چه کارهای زیادی که مانده است زین خیل آرزوی فراوان دور دست ناگه چه دیر شد زین فرصتی که نمیآیدم به دست آخر کجا شدند ایوان و چای و حوض و آن کودکی که پر از خاطرات سبز از دست رفته اند ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو .. باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک ایینه ، خنده های من از یاد برده است باید دوباره بیابم نشان عشق گویی که سالهاست من با کسی ، که نه گویی که با خودم من قهر بوده ام دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر در انتظار چه ؟ خود نیز مانده ام بی پرده با تو بگویم عزیز دل یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام در این زمانه آدم بزرگها من سخت گشته ام گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب از لذت نشستن در حوض لحظه ها چیزی نمانده است باید شروع کنم حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام یک نقطه مینهم اینک منم برپا و استوار در اغاز خط نو خوش خط تر از گذشته آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام بد خط ، سیاه ، خط خورده کسی را گناه نیست اه ای خدای من از دفتر حیاتی چند برگ عمر من چند صفحه مانده است ؟ دیگر گلایه بس باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای تا هست دفتری تا مانده برگ نو باید تمام ورق های رفته را خط خورده یا سیاه دیگر زیاد برد دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم یک جعبه ابرنگ و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات ابی اسمان سرخی به گونه ها زردی به اتش و سبزی به زندگی اینک منم قلم به دست خطاط لحظه ها نقاش عمر خود ساعت نماند و رفت در این دو روز عمر پیروز ان کسی که در دفتر حیات تکلیف هرچه بود این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت….
گفتم: نمیدانم که در قید که هستی
طرف دار خدا یا بت پرستی نمی دانم در این دنیای محشر به چه عشقی چنین ساکت نشستی گفت: طرفدار خدای عشقم ای یار از این عاشق کشی ها دست بردار که کار بت پرسته ، بی وفایی نه من که غصه مه درد جدایی گفتم خدارا با تو هرگز نیست کاری که تو خود ،نا خدای روزگاری به روی زورقی در هم شکسته مثل ماهی که رو ابرا نشستی گفت:اگر من نا خدایم ،با خدایم نکن تو از خدای خود جدایم به تو محتاجم ای یار موافق به تو محتاجم ای همراه عاشق گفتم :خدای عشق تو داره خدایی که تو دینش گناه بی وفایی بگو رندانه میگویی صد افسوس تو نور ماهی و من نور فانوس تو هشیارانه گفتی یا ز مستی ؟ نفهمیدم که در قید که هستی؟ گفت من غرق سکوتم تو بخوان قصه پرداز تویی من هیچم و پوچم تو بمان سینه و راز تویی من رو به زوالم دم آغاز تویی mohadese
سردي نگاه رو بشكن
بينندگان عزيز براي شما گزارش ميكنيم از شهر مكزيكوسيتي . محل برگزاري مسابقات المپيك سال 1968.
گفتي دوستت دارم و رفتي ...
نمیدونم که چجوری اسممو بگم نرنجی
من یه پا پتی عاشق تو ولی شبیه گنجی ~~ خواستنت بی اختیاره قصٌه ی نفس کشیدن دوری امٌا میشه هرجا لحظه لحظه تورودیدن دلخوشیم ترانه هامه جای پاتو نگاه کن اگه خواستی که بمیرم یاد تو ازم جدا کن
اولين روز قرارمان را به ياد داري؟ كوچه هنوز همان كوچه است و درختان بهار نارنج هم همان درختان و ساعت يك ربع مانده به غروب ولي تو هنوز نيامدي ... انگار سالهاست قرارمان يادت رفته است...
عشق از ديد حاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموسي زدي .(جمله عاشقانه : خدا همه ي جوان ها را به راه راست هدايت كند )
|
About![]()
آقا عرض سلام و ... اول از همه بايد بگيم دمتون گرم كه اومدين اينجا . همين نشون ميده آدم باحالي هستي ! اينجانب سيما خانووووم بيدم . مدير وب لاگ . اونم چه مديري !!! حدود 2 سال ميشه كه اين وب لاگ رو راه انداختم ولي هر از چند گاهي هر وقت قاطي ميكردم با پاك كردن مطالب وب لاگ حالم خوب مي شد . براي همين وب لاگمون جوون تر به نظر مي ياد . محدثه جيگر منه . يه عمره با هم دوستيم . پست هايي كه توي وب لاگ ميزنه هميشه دو سه تا كشته و زخمي داره . اگه بيمار قلبي هستين اصلا پست هاش رو نخونين . سعيد هم در كل كم حرفه D: بيشتر براي امور پشتيباني عضو وب لاگه .
Home
|