تبليغاتX
((**روی ماه خداوند را ببوس**))

((**روی ماه خداوند را ببوس**))

نه نه نه
اين قرارمون نبود
تو بي خبر بري
من خسته شم كه تو بي همسفر بري
نه نه نه
اين قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
تو سرسپرده شي
من جون به لب بشم
باور نميكنم اين تو خوده تويي
اين تو كه از خودش بي خود شده تويي
باور نميكنم عشق مني هنوز
گاهي به قلب من سر ميزني هنوز
وقتي زندوني تو هوس
مثل پروازي تو قفس!!!
اين رسم همراهي نشد اي هم نفس
وقتي قلبت از من جداست
سرگردونه بي هم صداست
انگار دستت با دست من نا آشناست
باور نميكنم اين تو خوده تويي
اين تو كه از خودش بي خود شده تويي
باور نميكنم عشق مني هنوز
گاهي به قلب من سر ميزني هنوز

+نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت22:46توسط سيمايي | |

تعدادي مرد در رختكن يك باشگاه بودند . موبايل يكي از آن ها زنگ ميزند . مردي در حالي كه لباس هايش را مي پوشيد گوشي را بر مي دارد و روي اسپيكر گذاشته و شروع به صحبت مي كند .
مرد : بله بفرماييد
زن : سلام عزيزم باشگاه هستي ؟
مرد : سلام . بله باشگاه هستم.
زن : من الان توي فروشگاهم . يه كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم ؟
مرد : آره . اگه خيلي خوشت اومد بخر .
زن : ميدوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوسش داشتم رو واسه فروش آوردن . خيلي دلم مي خواد يكي از اونا رو داشته باشم ...
مرد : چنده؟
زن : 60000هزار دلار
مرد : باشه . اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه .
زن : مرسي ... يه چيزي ديگه هم مونده . مي تونيم يه دست مبل جديد واسه خونه بخريم ؟ بهتره كه حالا ماشين جديدي داريم وسايل خونه رو هم نو كنيم .
مرد : باشه . اما حواست باشه كه خيلي گرون نخري ...
زن : باشه عزيزم . بعدا مي بينمت
مرد گوشي را قطع مي كند . همه ي آقايان مات و مبهوت به او نگاه ميكنند .
بعد مرد از حاضرين مي پرسه ببخشيد اين گوشي مال كيه ؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت23:52توسط سيمايي | |

سلام به همه

اول سیما جونم بعد سعید و بقیه

این دفعه نیومدم شعر بنویسم و برم

این دفعه یه خواهش دارم اونم اینکه هرکی این مطالب رو می خونه خواهشن برام دعا کنه که منم حاجتم و بگیرم

خواهش میکنم

مخصوصا سیمای خودم یادت نرهااااااااا خوب می دونی خودت برام دعا کن سیما

قربون همتون محدثه

+نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت0:19توسط محدثه | |

فروغ فرخزاد


بازگشت

ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته مینگرم
 عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره بپایم نیفکند

mohadese

+نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت0:51توسط محدثه | |

فروغ فرخزاد


دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست ککلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
 ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود


 

mohadese

+نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت0:44توسط محدثه | |

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند 
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

+نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت0:35توسط محدثه | |

سلام علیکم

بر و بچ من یه مدتی نمی تونم وب لاگ رو آپ کنم . میدونم که از اینکه یه مدت نمیتونین پستای جیگر منو بخونین خیلی ناراحت میشین ولی این مدت که معلوم نیست چه قدر باشه خیلی لازمه .

اگه کسی از دوستای قدیمی یا تازه کاری باهام داشت به آی دی که آخر مینویسم آف بذاره . محدثه جیگرم هم میتونه پیغامتون رو بهم برسونه .

بهر حال اگر بار گران بودیم و رفتیم

اگر نامهربان بودیم و رفتیم

خوب دیگه خیلی فک زدم . دلم برای همه تون تنگ میشه .

تا بعد بابای

kuku_sibzaminy----> Id simaii

+نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت15:6توسط سيمايي | |

من و تو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ كدوم حرفي كه بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و كوره
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تموم وعده ها رو داديم و حرفا رو گفتيم
ديگه هيچي نميمونه براي گفتن ما
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از پا ساعت پيره روي طاقچه
گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اونا خسته شدن از حرف هر روزه تو و من
       من و تو       
هم صداي بي صداييم         با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه هاييم       هم صداي بي صداييم

+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت23:46توسط سيمايي | |

بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدا مو میشنوی

                                      بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

                                      اگه  تموم قصٌمون هنوز ترانه  سازتم

بزار خیال کنم هنوز پر از تب تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

                                      بزار  خیال کنم  تو  دل  تنگیات

                                      غروب که میشه یاده من میافتی

تویی  که  قصٌه ی  طلوع  عشقُ

گفتی  و  دوست دارم  و  نگفتی

                                     بزار خیال کنم  منم اون  که  دلت تنگ  براش

                                     اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفس

بزار  خیال  کنم  منم  اونی  که  بودنش  بس

                                    دوباره  فال  حافظُ  دوباره  توی  فالمی

                                    بزار خیال کنم بزار  اگر  چه بی خیالمی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت7:49توسط | |

از روزي كه تو رفتي پريده رنگ شادي
اما خورشيد مي تابه مثل يه روز عادي
چه طور هنوز پرنده داره هواي پرواز
چه طور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز
مگر خبر ندارن تو رفتي از كنارم
چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم
به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي ... دلم برات تنگ شده
آفتاب نشسته روي گل هاي سرخ قالي
خيال تو كنارم توو اين اتاق خالي
عطر تنت پيچيده توي اتاق خوابم
با تو چه جون گرفته ترانه هاي نابم
از تو هزار تا قصه چه جاودانه ساختم
قلب پر از غرور رو چه عاشقانه باختم
به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده !!!
شب ها با ياد عشقت به قتل خود نشستم
صد بار ازت بريدم صد بار ازت شكستم
اسمت به روي لبهام توي ترانه هامه
بغض گرفته ي عشق تو غربت صدامه
قلب پر از سكوتم دل تنگ از اين جدايي
بي تو ببين چه سرده تابستون تنهايي
به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده !!!

+نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت14:34توسط سيمايي | |

ساعت ، بمان نرو

دیگر زمان زیادی نمانده است

باید کمی ستاره ببینیم در آسمان

باید نهال خنده بکارم به روی لب

تا انتهای خط

راهی نمانده است

تیک تاک عمر من

آه.. ای دقیقه های عجول  و فراری ام

رخصت نمیدهید ؟

بر من چه کارهای زیادی که مانده است

زین خیل آرزوی فراوان دور دست

ناگه چه دیر شد

زین فرصتی که نمیآیدم به دست

آخر کجا شدند

ایوان و چای و حوض

و آن کودکی که پر از  خاطرات سبز

از دست رفته اند

ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..

باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض

با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک

ایینه ، خنده های من از یاد برده است

باید دوباره بیابم نشان عشق

گویی که سالهاست

من با کسی ، که نه

گویی که با خودم

من قهر بوده ام

دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد

قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند

بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود

دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد

اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر

در انتظار چه ؟

خود نیز مانده ام

بی پرده با تو بگویم عزیز دل

یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک

ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام

در این زمانه آدم بزرگها

من سخت گشته ام

گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است

از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب

از لذت نشستن در حوض لحظه ها

چیزی نمانده است

باید شروع کنم

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام

یک نقطه مینهم

اینک منم

برپا و استوار در اغاز خط نو

خوش خط تر از گذشته

آری منم ، که دفتر عمرم  نوشته ام

بد خط ، سیاه ، خط خورده

کسی را گناه نیست

اه ای خدای من

از دفتر حیاتی چند برگ عمر من

چند صفحه مانده است ؟

دیگر گلایه بس

باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم

باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای

تا هست دفتری

تا مانده برگ نو

باید تمام ورق های رفته را

خط خورده یا سیاه

دیگر زیاد برد

دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم

یک جعبه ابرنگ

و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات

ابی اسمان

سرخی به گونه ها

زردی به اتش و سبزی به زندگی

اینک منم قلم به دست

خطاط لحظه ها

نقاش عمر خود

ساعت نماند و رفت

در این دو روز عمر

پیروز ان کسی

که در دفتر حیات

تکلیف هرچه بود

این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت….

 mohadese...

+نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت23:44توسط محدثه | |

                                                 گفتم: نمیدانم که در قید که هستی

                                                 طرف دار خدا یا بت پرستی

                                    نمی دانم در این دنیای محشر

                           به چه عشقی چنین ساکت نشستی

                 گفت: طرفدار خدای عشقم ای یار

     از این عاشق کشی ها دست بردار

           که کار بت پرسته ، بی وفایی

                  نه من که غصه مه درد جدایی

                             گفتم خدارا با تو هرگز نیست کاری

                                       که تو خود ،نا خدای روزگاری

                                       به روی زورقی در هم شکسته

                                                         مثل ماهی که رو ابرا نشستی

                                                                  گفت:اگر من نا خدایم ،با خدایم

                                                            نکن تو از خدای خود جدایم

                                              به تو محتاجم ای یار موافق

                                 به تو محتاجم ای همراه عاشق

                      گفتم :خدای عشق تو داره خدایی

             که تو دینش گناه بی وفایی

بگو رندانه میگویی صد افسوس

             تو نور ماهی و من نور فانوس

                     تو هشیارانه گفتی یا ز مستی ؟

                             نفهمیدم که در قید که هستی؟

                                          گفت من غرق سکوتم تو بخوان

                                                                          قصه پرداز تویی

                                                                         من هیچم و پوچم تو بمان

                                                                   سینه و راز تویی

                                              من رو به زوالم

                              دم آغاز تویی mohadese

+نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت23:27توسط محدثه | |

سردي نگاه رو بشكن
فاصله سزاي ما نيست
ميدونيم واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه... حتي واسه ي يه لحظه . مي ميرم بي تو!
خوندن من يه بهانه است
يه سرود عاشقانه است
من برات ترانه ميگم
تا بدوني كه باهاتم
تو خوده دليل بودنم
بي تو شب سحر نميشه
مي ميرم بي تو
من عشقت رو به همه دنيا نميدم
حتي يادت رو به كوه و دريا نميدم
با تو مي مونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم
واست مي ميرم جواب دنيا رو مي دم
با تو مي مونم واسه هميشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حك ميكنم
توي تنهايي هام فقط به تو فكر مي كنم
با تو مي مونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم
واست مي ميرم جواب دنيا رو ميدم
با تو مي مونم واسه هميشه

+نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت22:48توسط سيمايي | |

بينندگان عزيز براي شما گزارش ميكنيم از شهر مكزيكوسيتي . محل برگزاري مسابقات المپيك سال 1968.
بيننده ي گزارش مراحل پاياني مسابقه ي دوي ماراتن هستيد . كيلومتر آخر مسابقه است . دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم دارند . نفس ها به شماره افتاده . عرق سر و روي همه ي دونده ها را پوشانده .بايد هم بپوشاند! 42 كيلومتر و 195 متر را دويدن شوخي كه نيست .
دوندگان همچنان با گام هاي ريتميك و منظم به پيش مي روند . دوندگان قسمت آخر جاده را طي مي كنند . و يكي پس از ديگري وارد استاديوم مي شوند . استاديوم مملو از تماشاچي است .دونده ي شماره ي ... چند قدمي جلوتر از بقيه است . سينه ي دونده ي شماره ي ... نوار خط پايات را پاره ميكند . استاديوم سراپا تشويق مي شود . فلاش هاي دوربين ها لحظه اي امان نمي دهند . دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان مي گذرند .بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان از شدت خستگي روي زمين ولو مي شوند .
اسامي و زمان هاي بدست آمده ي نفرات برتر از بلندگو اعلام مي شود.در همين حال تك و توك دونده هايي كه باقي مانده اند از گرد راه مي رسند و از خط پايان مي گذرند . در طي مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان دادند كه بريدند و از ادامه ي مسابقه منصرف شدند .
داوران و مسئولان برگزاري مي آيند تا علائم مربوط به مسابقه و خط پايان را جمع آوري كنند . جمعيت هم تكاني به خود مي دهد تا آرام آرام استاديوم را ترك كند . اما ...
-صبر كنيد ... صبر كنيد !!!
بلندگوي استاديوم به داوران اعلام مي كند كه خط پايان را ترك نكنند . گزارش رسيده كه هنوز يه دونده ي ديگر باقي مانده . همه سر جاي خود بر مي گردند .  دوربين هاي مستقر در جاده تصوير او را به استاديوم مخابره مي كنند . من الان دارم تصوير او را مي بينم .اگر شماره اش را ببينم از روي ليستي كه در دست دارم نامش را براي شما اعلام خواهم كرد . او "جان استفن آكواري" است . دونده ي سياهپوست اهل تانزانيا . مثل اينكه مشكلي برايش پيش آمده . لنگ مي زند پايش بانداژ شده و به نظر خوني مي آيد .
از علائم كنار جاده اين طور بر مي آيد كه .... اٍ .... اين كه تازه نيمي از مسير را آمده ! حدود 20 كيلومتر با اينجا فاصله دارد ! الان ايستاد و دو دستش را روي زانوهايش تكيه گاه كرد . چه نفس نفسي ميزند ! اٍ ... دوباره راه افتاد ! چه قدر آرام حركت ميكند . احتمالا از ادامه ي مسير منصرف خواهد شد . چند نفري سعي دارند او را از ادامه مسابقه منصرف كنند . اما او با حركت دست به آن ها اشاره ميكند كه كنار بروند . داوران هم چنان در خط پايان ايستاده اند . مطابق مقررات آن ها حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور آرام و منتظر سر جايش نشسته .
....بعد از گذشت ساعتي
-بينندگان عزيز من مجددا از محل برگزاري مسابقه براي شما گزارش ميكنم. اينجا اتفاقات جالبي دارد ميافتد . دونده اي كه ساعاتي قبل درباره ي او صحبت كرديم هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده است . خبرنگاران نه تنها محل مسابقه را ترك نكرده اند بلكه خبرنگاران بخش هاي ديكر هم به اينجا آمده اند ... جان را در تصوير ميبينم كه دست هايش را مشت كرده و دندان هايش را بر هم مي فشارد . و با گام هايي لنگان اما استوار هم چنان به حركت خود ادامه ميدهد . او هنوز چند كيلومتري تا خط پايان فاصله دارد .خورشيد ديگر دارد غروب مي كند و هوا رو به تاريكي ميرود . من دوباره براي شما گزارش خواهم كرد...
.... بعد از گذشت مدتي نسبتا طولاني
-بينندگان عزيز مجددا سلام عرض ميكنم .آخرين شركت كننده ي مسابقه به استاديوم نزديك شده و اكنون وارد استاديوم مي شود . با ورود او استاديوم از جا بر مي خيزد ! چند نفر در نقطه اي از استاديوم شروع به كف زدن مي كنند و بعد انگار از اين نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و استاديوم را فرا مي گيرد .
50-40 متر بيشتر تا خط پايان باقي نمانده است . دستش را بر روي ساق خوني اش گذاشته و پلك هايش را بر هم فشار ميدهد . نفسي مي گيرد و با سرعت بيشتري شروع به حركت مي كند . وقتي نفرات اول مسابقه از خط پايان گذشتند استاديوم انقدر شور نداشت . او نزديك و نزديك تر مي شود و ... بله .... باور نكردني است ! او از خط پايان مي گذرد .خبرنگاران به سوي او هجوم مي برند . نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است . مربيان او حوله اي بر دوشش مي اندازند . از سر تا پايش عرق مي چكد .ديگر نايي براي ايستادن ندارد و... مي افتد .
...
آن شب مكزيكوسيتي از شوق حماسه ي پايداري "جان" تا صبح نخوابيد . جهانيان از او درس بزرگي گرفتند و آن " اصالت حركت مستق از نتيجه بود " .او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است . يك لحظه به اين فكر نكرد كه براي پيش گيري از نگاه تحقير آمير ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند! او تصميم گرفته بود اين مسير را طي كند . اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به "ارزش" جديدي توجه كنند .
داستان "جان استفن آكواري " از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد . راستش را بخواهيد  تا به حال چندين بار از ورزشكاراني كه اين داستان را مي دانستند پرسيده ام كه (حالا آيا يادتان هست نفر اول همان مسابقه چه كسي بود ؟) ........ جالب است كه هيچ كس يادش نبود!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت13:54توسط سيمايي | |

گفتي دوستت دارم و رفتي ...
من حيرت كردم . از دور سايه هايي غريب مي آمد. از جنس دلتنگي و اندوه و غربت و تنهايي ... و شايد عشق! با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم .
و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود ...
جاي خلوتي بود . درست وسط نيستي ! گفتي هستم . نگريستم اما چيزي نبود . گفتم نيستي . باز گفتي هستم . بر خود لرزيدم و گفتم نه نيستي ... اين جا جز من كسي نيست .
بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت ... من داغ شدم . گر گرفتم تا گيج شدم . بعد لبخند زدي و من تسليم شدم ! گفتم هستي ! تو هستي ! اين من هستم كه نيستم . گفتي غلطي .
و اين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود ...
وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي باريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس قفسه ي سينه ام را آتش مي زد . و من ذوب مي شدم و پروانه ها نه ! فرشته ها حيرت مي كردند .
و اين هنوز پيش از وقتي بود كه دستهايت انگشتانم را نبوييده بودند ...
يك شب كه ماه بدر بود و چشم هايش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه كه دلش مي خواهد خيره شود تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دستهايت هجوم آوردي تا دست هايم را فتح كردي . انگشتانت بر شانه ي انگشتانم تكيه زدند و در آغوش آن ها غنودند .
تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي . من اما همه ترس شده بودم !!! چيزي درونم فرياد مي كشيد . چيزي شعله ور مي شد . شراره هاي عشق مي سوزاند و خاكستر مي كرد و ... و همه از انگشتان تو بود !!!
من نيست شده بودم . گفتي حال چگونه است ؟ گفتم تو همه آب من همه عطش . تو همه ناز من همه نياز . تو همه چشمه من همه تشنگي . گفتي تو همچنان غلطي !!!
و اين ها پيش از قصه ي نگاه تو بود ...
فرشته اي پر كشيد تا نزديك تر آيد و در شهود با ماه انباز شود . من به خاك افتادم ! ناخن هايم را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي . گفتي برخيز ... گفتم نتوانم ! و بعد ناگهان چشمهايت تابيدند و من تاب از كف دادم ... مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود ...
بعد تو اشك هايم را از گونه هايم ستردي . فرشته پيش تر آمده بود . من گويي در چيزي فرو مي رفتم ! گفتم اين چيست ؟ گفتي اندوه ! اندوه ! بعد فرو تر رفتم ... بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه كردي ...
فرشته از حسادت لرزيد و بال هايش از التهاب عشق من سوخت ... گفتي حال چگونه است ؟ ديگر حالي نبود ... عاشقي نبود ... عشقي نبود... فرشته اي نبود ! هر چه بود تو بودي .
بعد تو لبخند زدي و گفتي " چنين كنند با عاشقان "
                                                                                    سيمايي

+نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت21:31توسط سيمايي | |

نمیدونم که چجوری اسممو بگم نرنجی

                                           من یه پا پتی عاشق تو ولی شبیه گنجی

                                               ~~

   خواستنت بی اختیاره قصٌه ی نفس کشیدن

                                          دوری امٌا میشه هرجا لحظه لحظه تورودیدن

   دلخوشیم ترانه هامه جای پاتو نگاه کن

                                           اگه خواستی که بمیرم یاد تو ازم جدا کن

+نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت1:29توسط | |

اولين روز قرارمان را به ياد داري؟

 

كوچه هنوز همان كوچه است

 

و درختان بهار نارنج هم همان درختان

 

و ساعت

 

يك ربع مانده به غروب

 

ولي تو هنوز نيامدي ...

 

انگار سالهاست قرارمان يادت رفته است...

+نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت13:36توسط سيمايي | |

عشق از ديد حاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموسي زدي .(جمله عاشقانه : خدا همه ي جوان ها را به راه راست هدايت كند )
عشق از ديد دختر حاج آقا : آه ... خداي من يعني ميشه بدون اينكه بابام بفهمه عاشق بشم !!! (جمله عاشقانه : ندارد)
عشق از ديد يك رياضي دان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول .(جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه ي سطح زير منحني دوست دارم )
عشق از ديد بقال سر كوچه : والا دوره ما عشق مشخ نبود . ننمون رفت و واسه ما اين سكينه خانوم رو گرفت .(جمله ي عاشقانه : سكينه خانوم شام چي داريم ؟)
عشق از ديد اصغر كاردي (در زندان) : مرامتو عشقه . عشقي !(جمله عاشقانه : چاقو خوردتيم لوتي ...)
عشق از ديد يه دختر مديوم كلاس و كمي بي غم : آه عزيزم كاش الان پيشم بودي بغلم مي كردي سرمو ميذاشتم روي شونه هات ... (جمله عاشقانه : دوست دارم عزيزم)
عشق از ديد ....(خودتون الان ميفهميد كي !) : عزيزم تو كه عاشقمي چرا هزينه عمل كردن دماغمو نمي پردازي؟ واسه ناهار بريم سورنتو؟ سالي با دوستش هم قراره بيان . دوست سالي واسش يه ماتيز خريده (به قول بعضي ها دوو منگول) تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اين همه دوست دارم يه پرايد بخري .(جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني مي خوام و... راستي دوست هم دارم )
عشق از ديد كسي كه بار اوله كه عاشق ميشه : عزيزم باور كن بدون تو حتي يك لحظه هم نمي تونم زندگي كنم . تو واسم همه دنيا هستي ....(جمله عاشقانه : فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوست دارم !!)
عشق از ديد كسي كه بار اولش نيست : عزيزم خيلي دوست دارم . باور كن به خاطر تو شب ها با پاي برهنه مي خوابم .(جمله عاشقانه : آه عزيزم ديرم شده بايد برم)
عشق از ديد يك راننده : راديات(رادياتور)عشق من از برايت جوش آمده . باور نداري بر آمپرم بنگر .(با لهجه شوفري بخونيد ) (جمله عاشقانه : عيزم دوست دار... بوق بوق بوق )
عشق از ديد بعضي ها : آه خدايا يعني ميشه بياد خواستگاريم ...(جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت ميكنم بياد خواستگاريم )
عشق از ديد اراذل و اوباش : عشق مشغ سيخي چند ....برو بچه سوسول دلت خوشه . خونه خالي نداري؟(جمله  عاشقانه : بوبوق ... خانوم بيا بالا خوش مي گذره )
عشق از ديد يك مهندس الكترونيك : عشق همان دوست داشتن است وقتي در av open loop ضرب مي شود . البته در اين ناحيه انسان به صورت غير خطي عمل مي كند .(جمله عاشقانه : عزيزم تو منو در وسط منحني مشخصه باياس كردي )

+نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت14:12توسط سيمايي | |