تبليغاتX
((**روی ماه خداوند را ببوس**))

((**روی ماه خداوند را ببوس**))

لطفا قبل از مطالعه قسمت بعدي به توضيحات توجه فرماييد.1. به علت كمبود وقت 99 قسمت را در يك قسمت خلاصه نموديم .2.آخرش اصلا هم آبكي نيست خيلي هم قشنگه ! 3.غيبت طولاني اين جانب به دليل مشكلات و مسائل آغاز ترم جديد و حذف و اضافه و ... اينا بود گير ندين
و حالا ادامه ي داستان ،
اونجا بوديم كه رضا فنچ رفت تا ته غار و ديد يه عالمه آدم مثل خودش(د.ك.ت.ر) اونجا نشستن و دارن هيچ كاري نمي كنن.و جالب اينجا بود كه فكر همشون با فكر رضا فنچ يكي بود. همه روي تخت دراز كشيده بودند و از پسموند دزدا مي خوردند و توي عالم هپروت براي خودشون زندگي و؟؟؟؟؟؟ به هم زده بودن .
رضا فنچ با بر و بچ اونجا آشنا شد ،تقي مار خور،اصغر بينوا،ابي سنگ،صغري يه چشم و اوناي ديگه .و احتمالا اون زندگي يكنواخت و بي خورشيد به اونا خوش ميگذشت كه واسه بيرون اومدن تلاش نميكردن.دزدا هم كه ديده بودن اينا چه آدمهاي دكتري هستن كاري بهشون نداشتن!!!!
اما اون بيرون علي بابا چند روز منتظر داداشش شد و آخرش هم فكر كرد كه فنچ مثل هميشه دكتربازي در آورده و زده به چاك . علي بابا مثل گاو كار مي كرد و مثل آدم خرج...اما اموراتش نميگذشت و تازه اصلا هم دوس نداشت طرف بانك دزدا بره ،حالا چراش به خودش مربوطه!
حتما دلتون مي خواد ادامه بدم و بگم علي بابا داداشش و پيدا كرد و دزدا رو كشت و همه ي ثروتها رسيد به اونا و آخرش هم واسه اينكه داستان نتيجه داشته باشد جواهرات رو بين فقرا تقسيم كرد!
اما من فقط تا همين جاش بودم . اگه دلتون مي خواد اينجوري بشه يه كاري كنيد . دست رو دست گذاشتن فايده اي نداره . اصلا تا اينجاش كه فلاكته. همه ديديم و مي دونيم !!! پس بياين تا من قصه تون رو سينه به سينه نقل مجلس كنم.
گودنايتتون باشه
SiMaii

+نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت22:8توسط سيمايي | |