تبليغاتX
((**روی ماه خداوند را ببوس**))

((**روی ماه خداوند را ببوس**))

باد آرام خاك هاي خشكيده ي دلم را تكان مي داد،بي هيچ برخورد مبهم آدم ها و روزهاي شب نما... مي دانم كه نمي توانم آنچه مي خواهم را به زبان بياورم و مي دانم سلام هاي تكراري را خوب مي فهمي!!!
مي خواهم از زبان ديروزها برايت بگويم، ديروزهايي كه نبود تو را درك نكرد و ...
و آمدنم جز براي رنج نبود.و رنجم جز براي آگاهي. حال مي نويسم ... قلم پس مي رود و كاغذ دل به درياي نوشتن نمي دهد.دلم به نوشتن نمي رود.پير شده ام ... پير! آنقدر كه قلبم به هر بادي ميلرزد.
اول قصه با عشق بود . از آن خاكي ها ، پروازها،شعرهاي بي مثال. بعد ... عشق بود ولي ...ذه ذلت افتادم!!! ذلتي از درك بي دركي هاي خود و تو ...
قصه ي ما قصه ي تكراري آدم هاي بدي است كه جز آتش چيزي دلشان را پاك نميكند و جز مرگ چيزي كاسه ي صبر و خواهششان را پر نمي كند. قصه ي من و تو قصه ي آدم هايي است كه هرگز بهم نخواهند رسيد . زيرا تو به نهايت مي رسي و من به خاطر حقارت در مي مانم.
شانه هايم بار سخت گناهي را لمس مي كند كه هيچ كس نمي فهمد. قبل ها كه مي نوشتم ،تو را حس مي كردم.بال هايت،آغوشت را و سرم كه هميشه روي شانه ات بود. تو ولي بزرگتر از آن بودي كه در قفس تنگ دوري بماني و لاجرم سفر كردي !!!
از عصرهاست ... عصرهاي بي تو ...عصرهايي كه همهمه هاي ترسناك تازيانه ها پيكر فرسوده ام را مي آزرد. و من چون شمعي به درگاه باد ،بي ترس از مرگ ، بي ترس از آتش ، بي ترس از هيچ نابودي كه ريشه هاي حقيقت تو آن قدر به در و ديوار دلم چسباندم كه مي دانم حتما روزي بر مي گردي.
قصه ي مرا فراموش كن !
زيرا خود دانسته ام كه سر و كاري با تو ندارم و فقط با عشق تو خود را زنده نگه داشته ام... و دوري تو را بر خود آسان مي گيرم . ماه هر شب مي شنود و آسمان مي رنجد. فضاي سبز زندگي به غم مي نشيند ولي من هنوز در جهل دوري از تو دردهاي نهفته ام را آرامش مي دهم. و زخم ها و جراحت هاي روحم را كه چركين شده مرهم فراق مي گذارم ...
ديده اي و مي داني كه نه عشقي و نه همدمي دارم. و نه تكيه گاه و مرهمي ! جز اميدي كور  و راهي دور ... جز به ياد خوابيدن روي كفشي از پاي تو و تكيه كردن به شانه اي از وجود تو و گريستن و گريستن ...
اگر ببينمت فقط مي گريم و حرفي نمي زنم از خود و سرگذشتم ... از دردهايي كه دورم كرد ، از كساني كه از من به تو نزديك تر بودند. آرزويم هم همين بود كه شبي يا سحري لحظه اي تو را ببينم و بميرم و همين كه نامم را صدا كني كافي است.
اي دوست قديمي قلب رنجورم، دلم براي تو تنگ مي شود وقتي فكر مي كنم بايد از تو جدا شوم. ولي چاره جز اين چيزي نيست!!!
هنوز دستانم قلم مي شود براي از تو گفتن ، مي دانم كه شنيده اي ،ولي بدان من همه ي تلاشم اين بود كه با تو باشم ، از تو باشم ، هر چند كه هرگز نشدم ...
غروب مي شود.شب شهر سياهي را به كام خود مي كشد. نامردمان و مردمان به خواب فرو مي روند و چشم هاي تب دار و نمدارم فقط جست و جوي تو را مي كنند.
اگر روز آمدنت بودم كه مرا در آغوش بگير و تنها مگذار و اگر مرده بودم ... به سر خاكم پا بگذار كه از عذابم برهم...
اگر هستي فقط گوش كن و هيچ مگو ... من از نزديكي هاي تو مي نويسم .جايي كه اگر چه دور است ولي باز تو هستي! در غربت محض اين ويرانه ها ... دستهايم باز هم گريستند و من دوباره براي پاسخ گفتن به آن ها تو را بهانه كردم. اگر ميفهمي فقط گوش كن ...
قلب من ديگر تا آخرين تپش هاي خود راهي ندارد.زيرا اين بار دستان تو را بر دلم احساس نكردم.زيرا شفق هميشگي تو را نيافتم . من شانه هايت را غريبه ديدم وقتي به سردي از كنارم گذشتي.. و من ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم !
تو بگو ... من اين غربت بزرگ، اين وحشت عظيم ، اين دلتنگي را به كجا ببرم تا خالي شوم؟؟؟
نمي دانم بنويسم از ديروز يا بگويم از امروز يا فردا را نقاشي كنم؟ از اينجا افق زنداني است. با حرف مي آيد و با سكوت مي رود . امروز صد بار رفتم به گذشته  ولي خنده ام نگرفت . برق در چشمانم افتاد و آتشي به جانم. و نوشتم ... كه لياقت همين بس كه اجازه ي تفكر دادننم . و سزاوار بيش از اين بايد به درد بود ... درد ... از هر طرف كه بخواني درد است ...
و من چه خوشحالم از اين رو كه مرا از هر طرف بخواني منم ... من چه رنج آور مي فهمم! و من چه غمناك ... بي آنكه كسي بفهمد غروب مي كنم .
" اگر با توام كه هيچ و اگر بي توام خداحافظي تلخ و شكته ام را بپذير ..."

شب جمعه.تنهاتر از همیشه.

+نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت22:55توسط سيمايي | |