تبليغاتX
((**روی ماه خداوند را ببوس**))

((**روی ماه خداوند را ببوس**))

قصه گوي پير شهرم

 

بگذر آرام از كنارم

 

در برم منشين برايت قصه اي ديگر ندارم !

 

قصه هايم مرده در من

 

ديگر از افسانه سيرم !

 

بر مزار قصه هايم مي نشينم تا بميرم ...

 

روزگاري آمدي تا در كنار من بماني كه از دل من مي گريزد عشق و روياي جواني

 

رفتي و لبهاي من شد گور سرد قصه هايم

 

آمدي تا بار ديگر جان بگيرد غصه هايم !!!

 

اين زمان افسرده جاني بي پناهم

 

اي گنه كرده برو من بي گناهم ...

+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت18:57توسط سيمايي | |

بيا تا برات بگم آسمون سياه شده
ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده
بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده
دست سردم تا حالا دست گرمي نديده
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم
گم بشيم تو روياها،قصه از غصه بگيم
بيا تا برات بگم قصه ي بره و گرگ
كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ
آخه شب بود مي دوني
بره گرگ رو نمي ديد
بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد
بره ي تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خورد
بره باور نمي كرد ...
گفت شايد خواب مي بينه
ولي ديد جاي دلش خالي مونده تو سينه!
بيا تا برات بگم
تو همون گرگ بدي
كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي ...

+نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت10:35توسط سيمايي | |