تبليغاتX
((**روی ماه خداوند را ببوس**))

((**روی ماه خداوند را ببوس**))

قصه گوي پير شهرم

 

بگذر آرام از كنارم

 

در برم منشين برايت قصه اي ديگر ندارم !

 

قصه هايم مرده در من

 

ديگر از افسانه سيرم !

 

بر مزار قصه هايم مي نشينم تا بميرم ...

 

روزگاري آمدي تا در كنار من بماني كه از دل من مي گريزد عشق و روياي جواني

 

رفتي و لبهاي من شد گور سرد قصه هايم

 

آمدي تا بار ديگر جان بگيرد غصه هايم !!!

 

اين زمان افسرده جاني بي پناهم

 

اي گنه كرده برو من بي گناهم ...

+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت18:57توسط سيمايي | |

بيا تا برات بگم آسمون سياه شده
ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده
بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده
دست سردم تا حالا دست گرمي نديده
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم
گم بشيم تو روياها،قصه از غصه بگيم
بيا تا برات بگم قصه ي بره و گرگ
كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ
آخه شب بود مي دوني
بره گرگ رو نمي ديد
بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد
بره ي تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خورد
بره باور نمي كرد ...
گفت شايد خواب مي بينه
ولي ديد جاي دلش خالي مونده تو سينه!
بيا تا برات بگم
تو همون گرگ بدي
كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي ...

+نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت10:35توسط سيمايي | |

حرف هاي ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه ميكني وقت رفتن است !!!

باز همان حكايت هميشگي...

پيش از آنكه با خبر شوي لحظه ي عزيمت تو ناگذير ميشود ...

اي دريغ و حسرت هميشگي ...

                                      ( ناگهان چه قدر زود دير مي شود !!! )

+نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت12:26توسط سيمايي | |

گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من،واسه جسم خسته م
منی که غرور و تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته م
منی که غرور و تو چشمات شکستم
واسه من که برعکسه کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام بگیرم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشمای کورم به راهت بشینم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد...

+نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت0:23توسط سيمايي | |

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
 

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد.. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ....

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

  آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.


 

نتيجه هاي اخلاقي:


1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.


2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.


3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر...!!!


 

درجواب اين نوشته به من ميل نزنين، من دارم ايميلم رو ميبندم تا برم گوجه فرنگي بفروشم

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت2:17توسط سيمايي | |

صبر کن...

   بایست و

 یک بار دیگر نگاهم کن

                شاید ماندی و نرفتی !

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت2:35توسط سيمايي | |

در اين كه دامغان شهري است تاريخي هيچ شكي نيست.در اين كه داراي فرهنگي قابل توجه و قدمتي در خور تحسين مي باشد جاي بحث نيست. اما آيا مي دانستيد كه انگليسي هاي بي پدر و مادر بسياري از لغات خود را از روي زبان شيرين دامغاني استخراج و به قولي سرقت كرده اند ، اما شايد بپرسيد از كجا معلوم كه دامغاني ها اين كار را نكرده باشند ؟ در پاسخ بايد بگوييم كه قدمت دامغان چيزي حدود 2000 سال است و قدمت انگليس اين استعمار پير 200 سال ! پس معلوم مي شود كه اين اجنبي ها بودند كه سرقت كرده اند. براي اينكه حرفم را بهتر متوجه بشويد برايتان مثال هايي مي آورم و البته توجه داشته باشيد كه مثال هاي بي شماري در اين زمينه وجود دارد و به قول اساتيد آماري : مشت نمونه خروار است .

پس توجه فرماييد :

 

(انگليسي)                                      (دامغاني)

                      

 

Media                                       دير آمِديا

Monday : دوشنبه                        ماندِي : مانده اي

Show : نمايش دادن                       شو: شب

Goumble : جفتك زدن                  گمبِل: جفتك زدن      

Study : مطالعه كردن                    اِستادي: ايستادي

Go : رفتن                                   گو: گاو

Teacher : معلم                           ليچِر: ليچار،حرف مفت(كه البته اين يكي را كمي تغيير داده اند)

Sunday : يك شنبه                       رِساندِي : رساندي

G-mail : جي ميل                          اسمیل:ترکیبی از s وmail كه به معناي اسماعيل مي باشد.

                                                       و انگليسي ها براي رد گم كردن به جاي s ازG استفاده كردند 

 

simaii

+نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت20:15توسط سيمايي | |

استاد عزيز ما مي گويد : بعضي ها در ورقه امتحاني شان چيزهايي مي نويسند مثل معجزه، كه اگر ادعاي پيغمبري كنند بلا شك بايد آن ها را پذيرفت.


استاد عزيز ما مي گويد : امتحان مطلوب از نظر دانشجو اين است كه سوال ها با جواب داده شوند و او سوال و جواب را با هم تطبيق دهد.


استاد عزيز ما مي گويد : من هميشه كلاس را با اجازه شما آغاز مي كنم ، اما انگار اجازه ما براي پايان كلاس مهم نيست.


استاد عزيز ما مي گويد : برخي از دانشجويان آنقدر كم در كلاس رويت مي شوند كه انگار براي ورود به كلاس از استاد زير لفظي مي خواهند يا بايد در كلاس روبان نصب كرد تا آن ها روبان را قيچي كرده و كلاس را به قدوم مباركشان صفا بدهند.


استاد عزيز ما مي گويد : آن وقت ها در دامغان بادهاي سهمگين مي وزيد كه دري به تخته مي خورد و بچه ها از خواب مي پريدند و به ما و تخته توجهي مي كردند. اما حالا از اين بادها هم خبري نيست!


استاد عزيز ما مي گويد : دو چيز به جان دانشجو جماعت بند است.(حتما پيش خودتان فكر مي كنيد شايد نمره ،.....،مدرك،تيپ،كلاس و ...) اما سخت در اشتباهيد. يكي چاي جوشيده و ديگري تخم مرغ در انواع آب پز، نيم پزو...


استاد عزيز ما مي گويد: اگر قرار باشد عبدلي و اوستا و مبارك و... به دانشگاه بيايند همه از چند ساعت قبل مي روند تا مبادا از قافله هنر عقب بمانند، اما اگر قرار باشد استاد فرهيخته اي بيايد بايد با گل صندلي ها را پر كنيم .(عجب فاجعه اي!!!)


استاد عزيز ما مي گويد : زين درس و كتاب هاي خيالي دلم گرفت       داستان هاي عشقي و رمانم آرزوست.


استاد عزيز ما مي گويد : دانشجو جماعت دانشگاه را با بقالي اشتباه گرفته اند. آنقدر چانه مي زنند كه ما را كلافه مي كنند.و آخر سر مي گويند : مگر نمره ارث پدرت است كه دريغ مي كني ؟!!!


استاد عزيز ما مي گويد : finish ترم از روي sourse هاي داده شده final مي گيرم. بعد بر حسب نمره ها sort  ميشويد. اگر love داشتم نمره ها را روي نمودار مي برم.(استاد لطفا كمي فارسي speak كنيد)


استاد عزيز ما مي گويد : يك فاجعه در دانشگاه ها رخ داده است و آن هم درس خواندن براي نمره و دريافت مدرك است. ما دانشجو بوديم صبح تا شب عمرمان را به تحقيق و مطالعه مي گذرانديم و اصلا به آن موارد امروزي فكر نمي كرديم !!!(عه!!!!!)

+نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت13:45توسط سيمايي | |

غضنفر جان سلام !
ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد . اين نامه را من مي گويم و جعفر خان كفاش برايد مي نويسد. بهش گفتم كه اين گضنفر ما تا كلاس سوم بيشتر نرفته و نمي تواند تند تند بخواند ، آروم آروم بنويس كه پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند . وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب كشي كرديم . پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود كه بيشتر اتفاقا توي 10 كيلومتري خانه ما اتفاق ميافتد .ما هم 10 كيلومتر اين ور تر اسباب كشي كرديم. اينجوري ديگر لازم نيست پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد.آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست ! پدرت شماره پلاك خانه قبلي را آورده و اينجا نصب كرده كه اگه دوستان و فاميل خواستن بيان به همان آدرس قبلي بيان .
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست .همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول كشيد .دوميش سه روز .ولي اين هفته دوميش از اوليش بيشتر طول كشيد. گضنفر جان آن كت شلوار نارنجيه كه خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست كنم . آن دكمه فلزي ها پاكت را سنگين مي كرد .ولي نگران نباش دكمه ها را جدا كردم و جداگانه توي كارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم كه كارش را عوض كرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر زير دستش هستن.از كارش راضيه الحمدالله ... هر روز صبح ميره سر كار توي بهشت زهرا ، چمن هاي اونجا را كوتاه ميكند و شب مي ياد خونه .
ببخشيد معطل شدي .جعفر جان كفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت . اون يكي خواهرت هم امروز فارغ شد .هنوز نمي دونم بچه ش دختره يا پسر .فهميدم بهت خبر مي دم كه بدوني بالاخره به سلامتي عمر شدي يا دايي !!!
راستي حسن آقا هم مرد .مرحوم پدرش وصيت كرده بود كه بدنش رو به‌ آب دريا بندازن . حسن آقا هم كه طفلكي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبر مي كند نفس كم آورد و مرد! شرمنده. همين ديگه ...خبر جديدي نيست . قربانت ... مادرت.
راستي غضنفر جان مي خواستم برايت يه خورده پول پست كنم ولي وقتي يادم افتاد كه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست كرده بودم .=)))))))))))

simaii

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت20:24توسط سيمايي | |

سعي كن تو اين زمونه دلت رو به هيچ كس ندي
هيچ كس ،هيچ كس...
منه ساده به خيال مي گفتم تو اين شعر فراوون
از بلايي كه سرم در آوردي
منو كردي ويروون
منه ساده به خيال
تو بودي حضرت عشقم
چه قدر بي لياقتي
يه عمر و دنبال تو مي گشتم
منه ساده به خيال گول نگاهت و خوردم
به طرزي چشمم كردي كه از نگاه تو مردم!
منه ساده به خيال محو سيرتت بودم
ميخواستم مال من باشي كه چشماي صورتت بودم...
منه ساده به خيال عشق و خواستم چه قدر ساده!
مي زدم بوسه بر لب هاي كي؟؟؟
كسي كه بهش ميگفتم دلداده!!!
منه ساده به خيال فروختم خود رو براي تو
به چه قيمتي ...
با اين كاراي تو !
چه قدر ساده، چه قدر ساده،تو خيالم بودم ساده
مثل من كي صادقانه دلش رو دست تو داده؟؟؟
منه ساده به خيال
چه قدر حيله؟چه قدر نيرنگ؟
برو ديگه نمي خوامت ... اي آفتاب پرست چند رنگ !
منه ساده به خيال ، فريب خوردم از هر كس
از تو هم آره؟؟؟ من ديدم ... توقع نداشتم منه بي كس
منه ساده به خيال
اطمينانم به تو و چشمت!
آره با نامحرم بودي...
كور شه اون چشمت
منه ساده به خيال نشستم يه گوشه غمگين
ايست قلبي كردم با ديدن اين رويداد ننگين
منه ساده به خيال كي گفتم بمون با زور؟؟؟
به تو نميشه گفت انسان
تو هستي يك گربه ي كور
منه ساده به خيال
بسه ... مردم با اين كارات
ديگه نمي خوامت ... عشق ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد
چه قدر ساده، چه قدر ساده، تو خيالم بودم ساده
مثل من كي صادقانه دلش رو دست تو داده؟
برو كه باشي الهي شكست خورده
اون خوش باور كيه تو دام توست كه گول تو رو خورده !
تو ، توو تاريخ كشيدي عشق و به فساد
خريد يك رنگي وعشق و محبت رو تو دنيا كردي كساد
برو
برو خراب
برو سراب
تو خوردي خون و جون من
گواراي وجودت شراب
تو هستي نفرت
تو بودي كينه
كينه كينه كينه
برو گورت و گم كن
كسي عشق و تو چشمات نميبينه
ديگه جات نميدم توي دل پاكم
ديگه تموم شد كه بگم زير پات خاكم
برو
برو با اون كسي كه رفتي
ولي هنوز دوست دارم
عجب دل خوش بختي
قدرم و ميفهمي
ازت بيزارم...
نيا پيشم
من رفتم دنبال دل بي آزارم
ديگه نيا سره راهم
ازت ميشم ممنون
تو نقش بازي مي كردي
قصه ي ليلي و مجنون !!!
چه قدر ساده، چه قدر ساده ، تو خيالم بودم ساده
مثل من كي صادقانه بگو دلش رو دست تو داده ؟؟؟
بي لياقت !!

 

سیمایی

+نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت9:40توسط سيمايي | |

باد آرام خاك هاي خشكيده ي دلم را تكان مي داد،بي هيچ برخورد مبهم آدم ها و روزهاي شب نما... مي دانم كه نمي توانم آنچه مي خواهم را به زبان بياورم و مي دانم سلام هاي تكراري را خوب مي فهمي!!!
مي خواهم از زبان ديروزها برايت بگويم، ديروزهايي كه نبود تو را درك نكرد و ...
و آمدنم جز براي رنج نبود.و رنجم جز براي آگاهي. حال مي نويسم ... قلم پس مي رود و كاغذ دل به درياي نوشتن نمي دهد.دلم به نوشتن نمي رود.پير شده ام ... پير! آنقدر كه قلبم به هر بادي ميلرزد.
اول قصه با عشق بود . از آن خاكي ها ، پروازها،شعرهاي بي مثال. بعد ... عشق بود ولي ...ذه ذلت افتادم!!! ذلتي از درك بي دركي هاي خود و تو ...
قصه ي ما قصه ي تكراري آدم هاي بدي است كه جز آتش چيزي دلشان را پاك نميكند و جز مرگ چيزي كاسه ي صبر و خواهششان را پر نمي كند. قصه ي من و تو قصه ي آدم هايي است كه هرگز بهم نخواهند رسيد . زيرا تو به نهايت مي رسي و من به خاطر حقارت در مي مانم.
شانه هايم بار سخت گناهي را لمس مي كند كه هيچ كس نمي فهمد. قبل ها كه مي نوشتم ،تو را حس مي كردم.بال هايت،آغوشت را و سرم كه هميشه روي شانه ات بود. تو ولي بزرگتر از آن بودي كه در قفس تنگ دوري بماني و لاجرم سفر كردي !!!
از عصرهاست ... عصرهاي بي تو ...عصرهايي كه همهمه هاي ترسناك تازيانه ها پيكر فرسوده ام را مي آزرد. و من چون شمعي به درگاه باد ،بي ترس از مرگ ، بي ترس از آتش ، بي ترس از هيچ نابودي كه ريشه هاي حقيقت تو آن قدر به در و ديوار دلم چسباندم كه مي دانم حتما روزي بر مي گردي.
قصه ي مرا فراموش كن !
زيرا خود دانسته ام كه سر و كاري با تو ندارم و فقط با عشق تو خود را زنده نگه داشته ام... و دوري تو را بر خود آسان مي گيرم . ماه هر شب مي شنود و آسمان مي رنجد. فضاي سبز زندگي به غم مي نشيند ولي من هنوز در جهل دوري از تو دردهاي نهفته ام را آرامش مي دهم. و زخم ها و جراحت هاي روحم را كه چركين شده مرهم فراق مي گذارم ...
ديده اي و مي داني كه نه عشقي و نه همدمي دارم. و نه تكيه گاه و مرهمي ! جز اميدي كور  و راهي دور ... جز به ياد خوابيدن روي كفشي از پاي تو و تكيه كردن به شانه اي از وجود تو و گريستن و گريستن ...
اگر ببينمت فقط مي گريم و حرفي نمي زنم از خود و سرگذشتم ... از دردهايي كه دورم كرد ، از كساني كه از من به تو نزديك تر بودند. آرزويم هم همين بود كه شبي يا سحري لحظه اي تو را ببينم و بميرم و همين كه نامم را صدا كني كافي است.
اي دوست قديمي قلب رنجورم، دلم براي تو تنگ مي شود وقتي فكر مي كنم بايد از تو جدا شوم. ولي چاره جز اين چيزي نيست!!!
هنوز دستانم قلم مي شود براي از تو گفتن ، مي دانم كه شنيده اي ،ولي بدان من همه ي تلاشم اين بود كه با تو باشم ، از تو باشم ، هر چند كه هرگز نشدم ...
غروب مي شود.شب شهر سياهي را به كام خود مي كشد. نامردمان و مردمان به خواب فرو مي روند و چشم هاي تب دار و نمدارم فقط جست و جوي تو را مي كنند.
اگر روز آمدنت بودم كه مرا در آغوش بگير و تنها مگذار و اگر مرده بودم ... به سر خاكم پا بگذار كه از عذابم برهم...
اگر هستي فقط گوش كن و هيچ مگو ... من از نزديكي هاي تو مي نويسم .جايي كه اگر چه دور است ولي باز تو هستي! در غربت محض اين ويرانه ها ... دستهايم باز هم گريستند و من دوباره براي پاسخ گفتن به آن ها تو را بهانه كردم. اگر ميفهمي فقط گوش كن ...
قلب من ديگر تا آخرين تپش هاي خود راهي ندارد.زيرا اين بار دستان تو را بر دلم احساس نكردم.زيرا شفق هميشگي تو را نيافتم . من شانه هايت را غريبه ديدم وقتي به سردي از كنارم گذشتي.. و من ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم !
تو بگو ... من اين غربت بزرگ، اين وحشت عظيم ، اين دلتنگي را به كجا ببرم تا خالي شوم؟؟؟
نمي دانم بنويسم از ديروز يا بگويم از امروز يا فردا را نقاشي كنم؟ از اينجا افق زنداني است. با حرف مي آيد و با سكوت مي رود . امروز صد بار رفتم به گذشته  ولي خنده ام نگرفت . برق در چشمانم افتاد و آتشي به جانم. و نوشتم ... كه لياقت همين بس كه اجازه ي تفكر دادننم . و سزاوار بيش از اين بايد به درد بود ... درد ... از هر طرف كه بخواني درد است ...
و من چه خوشحالم از اين رو كه مرا از هر طرف بخواني منم ... من چه رنج آور مي فهمم! و من چه غمناك ... بي آنكه كسي بفهمد غروب مي كنم .
" اگر با توام كه هيچ و اگر بي توام خداحافظي تلخ و شكته ام را بپذير ..."

شب جمعه.تنهاتر از همیشه.

+نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت22:55توسط سيمايي | |

گفتم غم تو دارم....

 

.......

 

گفتا تو بندگي کن.....

 

هنوز بندگي من تموم نشده؟......

 

بندگي تا کي؟؟؟؟

 

simaii

+نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت0:11توسط سيمايي | |

 چرا تو جلوه ساز اين
بهار من نميشوي؟
چه بوده آن گناه من
که يار من نمي شوي
بهار من گذشته شايد
        *  *  *
شکوفه جمال تو
شکفته در خيال من
چرا نمي کني نظر
به زردي جمال من
بهار من گذشته شايد
        *  *  *
تو را چه حاجت نشانه من
تويي که پا نمي نهي به خانه من
چه بهتر آن که نشنوي ترانه من
نه قاصدي که از من آرد
گهي بسوي تو سلامي
نه رهگذاري از تو آرد
گهي براي من پيامي
بهار من گذشته شايد
       *  *  *
غمت چو کوهي بشانه من
ولي تو بي غم از غم شبانه من
چو نشنوي فغان عاشقانه من
خدا تو را از من نگيرد
نديدم از تو گر چه خيري
بياد عمر رفته گريم
کنون که شمع بزم غيري
بهار من گذشته شايد

+نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت14:11توسط سيمايي | |

لطفا قبل از مطالعه قسمت بعدي به توضيحات توجه فرماييد.1. به علت كمبود وقت 99 قسمت را در يك قسمت خلاصه نموديم .2.آخرش اصلا هم آبكي نيست خيلي هم قشنگه ! 3.غيبت طولاني اين جانب به دليل مشكلات و مسائل آغاز ترم جديد و حذف و اضافه و ... اينا بود گير ندين
و حالا ادامه ي داستان ،
اونجا بوديم كه رضا فنچ رفت تا ته غار و ديد يه عالمه آدم مثل خودش(د.ك.ت.ر) اونجا نشستن و دارن هيچ كاري نمي كنن.و جالب اينجا بود كه فكر همشون با فكر رضا فنچ يكي بود. همه روي تخت دراز كشيده بودند و از پسموند دزدا مي خوردند و توي عالم هپروت براي خودشون زندگي و؟؟؟؟؟؟ به هم زده بودن .
رضا فنچ با بر و بچ اونجا آشنا شد ،تقي مار خور،اصغر بينوا،ابي سنگ،صغري يه چشم و اوناي ديگه .و احتمالا اون زندگي يكنواخت و بي خورشيد به اونا خوش ميگذشت كه واسه بيرون اومدن تلاش نميكردن.دزدا هم كه ديده بودن اينا چه آدمهاي دكتري هستن كاري بهشون نداشتن!!!!
اما اون بيرون علي بابا چند روز منتظر داداشش شد و آخرش هم فكر كرد كه فنچ مثل هميشه دكتربازي در آورده و زده به چاك . علي بابا مثل گاو كار مي كرد و مثل آدم خرج...اما اموراتش نميگذشت و تازه اصلا هم دوس نداشت طرف بانك دزدا بره ،حالا چراش به خودش مربوطه!
حتما دلتون مي خواد ادامه بدم و بگم علي بابا داداشش و پيدا كرد و دزدا رو كشت و همه ي ثروتها رسيد به اونا و آخرش هم واسه اينكه داستان نتيجه داشته باشد جواهرات رو بين فقرا تقسيم كرد!
اما من فقط تا همين جاش بودم . اگه دلتون مي خواد اينجوري بشه يه كاري كنيد . دست رو دست گذاشتن فايده اي نداره . اصلا تا اينجاش كه فلاكته. همه ديديم و مي دونيم !!! پس بياين تا من قصه تون رو سينه به سينه نقل مجلس كنم.
گودنايتتون باشه
SiMaii

+نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت22:8توسط سيمايي | |

از اونجايي كه توي پست قبل خيلي استقبال شديد و خفن بود تصميم بر اين شد قسمت دوم رو زودتر بنويسيمخدايي مايه ي آبرو ريزي بود ولي ما هم كم پر رو نيستيم

 

اونجا بوديم كه علي بابا ديد 40 تا آدم خفن دارن مي آن طرفش...
رفت پشت يه صخره و قايم شد .ديد يكي از اونا رفت جلوي كوه و گفت: " پول،پارتي،پدرسوختگي باز شو!!" ييهو سينه كش كوه ترك خورد و يه چيزي مثل در باز شد.سر دسته ي دزدا كه اسمش "مشتي سياسي" بود با يه سري اشياي قيمتي رفت تو و در پشت سرش بسته شد.اشيا رو گذاشت و اومد بيرون.و دوباره همون جمله رو تكرار كرد و گفت بسته شو و حتما در بسته شد. علي بابا همين كه بانك دزدا رو پيدا كرد رفت خونه و با فنچ و گربه اش موضوع رو در وسط گذاشت و گفت:قضيه از اين قراره ... فنچ هم از بس تو خونه مونده بود شده بود عين آدم هاي دوره تيركمون شاه،وقتي علي بابا خواب بود با گربه اش شبونه رفت جلوي كوه و گفت: "پول،پارتي،پدرسوختگي باز شو!! "
و با كمال تعجب ديد كوه از وسط ترك خورد و يه دژ سنگي رفت كنار.فنچول رفت تو و ديد كلي طلا و جواهر اون تو مي لولن،كلي جمع كرد و مي خواست بره خونه اما ... جمله ي كليد يادش رفته بود!
" پول ، پشمك ، پونز باز شو!!! "
" پنبه ، پارو، پيراشكي باز شو!!! "
"پتزا ،پشكل ، پاترول باز شو!!! "
اما بي فايده بود.همون تو موند و يواش يواش رفت تا ته غار... و ديد كلي آدم (د.ك.ت.ر)(خلاصه:دودره،كم حافظه،تنبل،ريشو) مثل خودش اون تو نشستن و دارن هيچ كاري نمي كنن!!!

ادامه داستان در پست بعدي D:

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت22:40توسط سيمايي | |

يكي بود و حتما فكر مي كنيد يكي هم نبود.نه اين دفعه خيلي ها بودند مثلا شما هيچ كدومتون نبوديد. زير گنبد سياه يه ممل فشفشه بود كه مي خواست بره يوانايتد استيد آمريكن بعدش آقا ... نه بذاريد اول قصه علي بابا و چهل دزد ايروني رو براتون بگم:
من بودم و علي بابا و داداشش رضا فنچ با چهل تا دزد،آره اينا خيلي بوديم ... بي مقدمه بگم علي بابا يه شتر داشت كه اسمش بود "من مي خواهم" رضا فنچ هم يه گربه داشت كه اسمش بود "تو بايد". پدر و مادر اين دو تا مرد كه چه عرض كنم نيم مرد همديگه رو سه طلاقه كردند و يكي شد نونو گومژ يكي شد جنيفر لوپز!!! و شايد يكي شد مجنون در به در يكي هم شد ليلي دس به سر ...
بگذريم به هر حال به يه گورستوني رفتن .اما اينجا علي و فنچ علي رغم برادريت خيلي با هم فرق داشتند.مثلا علي بابا هر روز سوار "من مي خواهم" مي شد مي رفت كنار چشمه كوزه هاي سنگين آب دخترها رو براشون با شتر مي آورد و مزدش و مي گرفت .پسر مودبي بود به خاطر همين من چيزي رو سانسور نكردم .مخلص كلام از ناشتاي خر تا بوق سگ كار مي كرد اما اون يكي همش تو خونه خوابيده بود و از جيب علي بابا مي خورد و از بس كاليبرش فجيع بود حتي صورتش رو هم اصلاح نمي كرد و فكر مي كرد چون كار به كار كسي نداره حتما بهشت موعود در انتظارشه !!! و شبها خواب مي ديد كه تو بهشت با يكي مثل سيبـــِل كن داره قدم ميزنه (سانسور) و كنار جويي پر از شير و عسل (سانسور) عجب زمونه اي !!! خواب رو هم بايد سانسور كرد... بابا ديگه در خواب كه مناقشه نيست
اما اصل قصه ما از اينجا شروع مي شد كه يه روز مثل همون روزا علي بابا سر صبح واسه ورزش ميزنه بيرون . دقيقا نمي دونم رشته ي ورزشيش دو ميداني با موتور بود ،منچ داخل سالن بود يا فوتبالدستي با مانع بود يا شايد هم واترپلو با ويلچر ... خلاصه يكي از اينها بود.بهر حال يه جايي وسط راه ميزنه كنار،دستي رو ،قرت ،ميكشه،در رو باز ميكنه،از شتر مي آد پايين اما ييهو مي بينه 40 تا آدم خط خطي ،سيبيلا تابيده ،كفشا خوابيده،سينه كفتري ،شمشير صيقلي شيم شلپ شلوپ داره مي آن طرفش ...


ادامه ي داستان در پست بعدي D:

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت13:59توسط سيمايي | |

محدثه جونم سلام

محدثه... دلم بدجوری گرفته . همه ی دنیا رو سرم انگار خراب شد

الان امام زاده بودم از بس توی بهت بودم حتی نمی تونستم گریه کنم

محدثه...دارم دیوونه میشم.

خیلی سخته. خیلی سخت

دارم میترکم

 

کی فکر میکرد از چیزی که همیشه بترسم سرم بیاد یه روز به واقعیت بپیونده

محدثه؟میتونی درک کنی کسی که همیشه دوسش داشتی رو ازت بگیرن وقتی اونم دوست داره چه حسی داره

محدثه... برای همیشه دارم از دست می دمش

چی کار کنم

دلم داره میترکه

کاش خودش همه چیز رو خراب میکرد

کاش خودشم اینجوری می خواست

"بذار جاده ها اشتباه برن .... ما که دستمون به هم نمیرسه"

میدونی سخت تر چیه؟

که حتی نتونی بهش بگی چرا داری اذیتش میکنی تا ولت کنه

سخت تر اینه که مجبور باشی کاری کنی ازت متنفر بشه ولی نشه... ولی بازم تو رو بخواد

ولی تو چیزی رو بدونی که اون نمیدونه

نباید بدونه

نباید

+نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت15:2توسط سيمايي | |

سلام . امروز جمعه 14 دي ... يه جمعه ي مسخره مثل بقيه ي جمعه ها ... از همون بچگي از جمعه ها بدم مي اومد . بچه كه بودم واسه اين از جمعه ها بدم مي اومد كه فرداش شنبه بود... يعني دوباره بايد صبح ساعت 7 از خواب بيدار ميشدي و مي رفتي مدرسه ... تازه بدتر اين كه 7 سال آخر دوران مدرسه روزاي شنبه ساعت 3 تعطيل مي شديم ... اين ديگه آخر بد شانسي و اوج فاجعه بود...
امروز تولد مريم بيده ... مريم جوووووووووووونم تولدت مبارك عزيزم . ببخشيد كه امروز نميتونم تولدت بيام . ولي اميدوارم به شماها خوش بگذره .

چند هفته ي ديگه مرخصي بنده هم تموم ميشه و بايد برم سر كلاس بشينم . واي خدايا كي حوصله ي دانشگاه داره ! توي اين 4 ماه فقط خوردم و خوابيدم ... توي عمرم اين همه وقت بيكار نبودم . يه حساب سر انگشتي كه بكني سه ماه تابستون و چهار ماه هم تا الان ... اوووووووه . 7 ماه بيكاري و خوردن و خوابيدن !!! الكي نيس انقدر تنبل و بي حال و حوصله شدم ... بيچاره مامانم ، توي اين هفت ماه روزي نبود كه بهم نگه پاشو برو يه كلاسي چيزي ثبت نام كن ... همه ي تلاش خودش رو كرد ولي خوب اينو همه ميدونن كه من تا خودم تصميم به انجام كاري نگيرم هيچ كس نمي تونه تكونم بده ... يه ضرب المثل بود كه توش مرغ داشت !؟ مرغ همسايه غازه؟؟؟ آها همون كه ميگه مرغ يه پا داره . اينجا مرغ استعاره از سيماست !!!
البته به خودم حق ميدم . واقعا به يه استراحت طولاني مدت احتياج داشتم . اين حرف رو فقط دوستام درك ميكنن . چون اونا هم دقيقا همين حس رو داشتن . 7 سال تمام توي پادگان درس خونديم . هر كي ندونه محدثه خوب حرف منو ميفهمه . از وقتي يادم مي ياد بچه هاي مدرسه هاي ديگه توي كل برنامه ي هفتگي شون حداقل يه ساعت بيكاري داشتن . ولي ما بيكاري كه نداشتيم هيچ يه روز در ميون هشت ساعته بوديم . چه برنامه هاي درسي توپي برامون ميچيندن !!! برنامه ي سال سوم از همه باحال تر بود... مثلا فكر كن برنامه ي درسي يه روزت اين شكلي باشه
حسابان،فيزيك،شيمي،هندسه !!!!
يعني ساعت آخر كه مي شد گريه مون مي گرفت .
جالب تر اين بود كه بعضي وقتها هم امتحان حسابان داشتيم هم فيزيك.كه البته هر دوتاش رو هم گند مي زديم و هفته ي بعد كه ورقه ها تصحيح مي شد غر غر معلم ها و مدير شروع مي شد كه سوم رياضي درس نمي خونن و تنبلن و بايد براشون بعد از ظهر كلاس بذاريم!!! و اين  براي ما به اين معني بود كه بهتره بريم بميريم !!! ساعت 3.15 مي رسيدي خونه . ناهار رو كه نميفهميدي چي كوفت كردي . با سر و وضع كثيف و دهن چرب مجبور بودي بري بشيني سر كلاس و به چرنديات آقاي حاج حسيني گوش بدي ... وقتي مي رسيدي خونه دلت فقط خواب مي خواست. در عرض نيم ساعت با چشماي خوابالو يه سري چرت و پرت كه خودت هم نميفهميدي داري چي مي خوني رو حفظ مي كردي و بعد فقط خوااااااب .. صبح مي رفتي مدرسه . معلم ساعت اول ازت درس مي پرسيد و تو عين بز نگاش كني و توي دلت بگي ديشب پس چي خوندم؟
اينا تازه يه كوچولو از برنامه هاي توپ مدرسه ي ما بود ... خير سرشون ...
ميدوني ضد حال يعني چي ؟ يعني اينكه صبح توي صف صبحگاه به زور مجبورت كنن ورزش كني !!! توي هواي چند درجه زير صفر مجبورت كنن حركات موزون انجام بدي !!! البته هيچ كس نمي تونست اكيپ ما رو مجبور به انجام كاري كنه ... همه از ترس ناظم ها ورزش ميكردن و ما هشت نفري اداي فلج مغزي ها رو در مي آورديم و آي  مي خنديديم.
ضد حال بدتر اين بود كه مثلا يه روز به يه مناسبت مدرسه برنامه ي خاصي داشته باشه . بعدددد سر صف بگن : بچه ها فلان ساعت برين توي نمازخونه برنامه داريم . بعددد ماها از ذوق اينكه حداقل يه ساعت سر كلاس نيستيم شروع به جيغ و ويغ كنيم . بعددد بگن : راستي بچه هاي سوم رياضي درسشون عقبه بمونن توي كلاس !!!!
آخ كه چه قدر دلم براي همون روزا تنگ شده ... خداوكيلي از بحث درسش كه بگذريم بهترين روزاي عمرم بود. كاش دوباره ميشد به عقب برگشت !!!

 

+نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت13:31توسط سيمايي | |

ايهيم...ايهيم ، يا الا ... ما اومديم .
اولا ، سلام
دوما،عليك سلام
سوما،تولد تولد تولدش مبارك ... مبارك مبارك مبارك تولدش مبارك ، بره شمع ها رو بفوته كه شونصد سال زنده باشه .. چي؟ تولد كيه؟ خوب معلومه ديگه ... تولد جيگر من ... جيگرم كيه؟؟ مگه من چند تا جيگر دارم . از دار دنيا دو تا جيگر دارم يكي سفيد يكي سياه ... كه الان تولد جيگر سفيدمه ... محدددددددددددددثه ...
محدثه تولدت مباررررررررررررررررررررررررررررررك!!! هولولولو... ديش دارام دارام دام ...يعني خيلي تولدت مبارك ... خيلي خيلي ...

Birthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday Party

 (آخ خسته شدم بس که دست زدم و قر دادم )


ايشالله صد سال زنده باشي جيگر من ، عشقم ، نفسم و خلاصه هر چي كه فكرش رو بتوني بكني ...
دارم فكر ميكنم كادوي تولدت رو چه جوري بهت بدم كه از اون جوري كه تو دادي هيجانش بيشتر باشه . ولي عقلم كار نمي كنه . همون بهتر كه خيلي سنگين و رنگين كادوت رو بردارم بزنم زير بغلم . بيام جلوي در خونه تون و بگم زييييييييييييييييييييييييييينگ !!! بعد تو بگي كيه؟ بگم منم . بعد تو بگي بيا تو . بعد من بيام تو. بعد بگم سلام تولدت مبارك . ماچ ماچ . بعد كادوت رو از زير بغلم در بيارم و شوت كنم طرفت ... نظرت چيه؟ خوبه؟
حالا يا خوب يا بد . همينه كه هست !!!
جدا از شوخي ... اميدوارم صد سال زنده باشي . بهترين آرزوها رو برات از خدا ميخوام . اميدوارم به هر چي كه ميخواي توي زندگيت برسي. البته فقط به اونايي كه صلاحته !!! اميدوارم سال ديگه همين موقع توي بهترين دانشگاه در حال تحصيل توي بهترين رشته باشي . از خدا ميخوام كه هميشه سالم و سلامت زير سايه خونوادت باشي. چند تا نصيحت گنده هم به عنوان خواهري كه ازت چند ماه بزرگتره ...
1. هيچ وقت خدا رو توي لحظه هاي خوب و شاد زندگيت فراموش نكن تا خدا هم تو رو توي سختي ها تنها نذاره (وگرنه ميشي مثله من)
2. وقتي حس كردي آدم موفقي هستي مغرور نشو تا انقدر توي خودت گم نشي كه از همه از كسايي كه اگه اونا نبودن تو به هيچ جا نمي رسيدي يادت بره
3. هر وقت از زندگي خسته شدي ، وقتي حس كردي تنهاترين آدم روي زميني فقط ياد اين جمله دكتر شريعتي باش (اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست)
4. همين ديگه تموم شد . چه قدر فك بزنم؟
5. آره واقعا تموم شد محدثه جونم
6. به قول خودمون "خودافس"---->(خداحافظ)

Birthday PartyBirthday PartyBirthday Party

+نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت18:52توسط سيمايي | |

 نمي بخشم تو رو تا زنده هستم

 به روي دل همه درها رو بستم

 ببین عشقت به حال من چه ها كرد

 چه آروم در درون خود شكستم

 نميبخشم تو رو

 تنها تو بودي همه عشقم تمام خواهش من

 نميبخشم تو رو از من ربودي

 همه قلبم همه آرامش من

 برو از پيش من نگو چه كردم

 نگو روزي دوباره بر ميگردم

 برو شكستنم  بوده گناهت

 برو كه ديگه نيستم چشم به راهت

 نميبخشم تو رو براي قلبي

 كه شب ها تا سحر به پاي تو سوخت

 نميبخشم تو رو براي چشمي

 كه منتظر به اين پنجره ها بود

 اگر بغضم رو ميبيني براي اولين بار

 اگر اشكم رو ميبيني براي اولين بار

 شكستم رو ببين ترسي ندارم

 كه هست اين آخرين ساعات ديدار

 برو از پيش من نگو چه كردم

 نگو روزي دوباره بر مي گردم

 برو شكستنم  بوده گناهت

 برو كه ديگه نيستم چشم به راهت

 

 

(بايد بدونيم بدترين شرايط زندگي من و تو آرزوي يكي ديگه است)

يا حق

 

+نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت15:16توسط سيمايي | |

خدا رو ميخوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام
خدا رو ميخوام نه واسه مشكل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولي نه واسه زيبا و زشت
خدا رو ميخوام نه واسه خودم كه باشم يا برم
خدا رو ميخوام نه واسه روزاي تلخ آخرم
خدا رو ميخوام نه واسه سكه و سكو يا مقام
خدا رو ميخوام كه فقط " تو رو نگه داره برام "
خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو يادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خيلي دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمي ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اينكه "حواسش با منه "
خدا رو دوست دارم آخه " هميشه لبخند مي زنه "
خدا رو دوست دارم واسه اينكه من و تو با هميم
خدا رو دوست دارم كه مي دونه ما عاشق هميم

+نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت15:11توسط سيمايي | |

يَك روز بَر خانَه نشَسته بوديم داشتيم تخمه ن ميخورديم يَك دَف تيليفنم زنگ زد ... گفتيم هاا كيسته؟؟ گفت محدثه هستَ !!! گفتم هاا اييي خوبي؟ خوشي؟ در سلامتي كامَل به سر مي بري هوو؟ گفتَ كرد هوو خوبم ... گفتَه كردم كه چَه كارر داشتي زنگ از خودت ول كردي؟گفتَ كرد هااا اييي تو چرا پست از خودت ول نكردي؟ گفتَ كردم ها وقت نكردم شرمندَه...
خوب...
از همه اين حرفا كه بگذريم امروز بعد از مدتها آپيدم...
ديدم بببَه محدثه تركونده!!! بابا دمت گرم... خيلي چاكريم!!!
مخصوصا با پست آخرت خيلي حاليدم...تصميم خيلي توپي بود. حداقل دماغ بعضي ها كه دارن ميتركن از حس پروفسوري رو ميمالوني به خاك ... منم دعا ميكنم برات تا خداي نكرده زبونم لال وسطاش جا نزني... كه البته مطمئنم نميزني ...بعددددددددددد
آها... اي نامرد ... چرا نگفتي مصطفي مستور كتاب جديد ول كرده؟؟ من يكي كه توي اين مدت انگار از همه دنيا عقب موندم... راستي امروز نازي جيگرم زنگ زد ... كلي فك زديم و خنديديم. من داشتم سبزي پاك ميكردم با همون دستاي كثيف گوشي رو برداشتم... وقتي تيليف رو قطع كردم ميخواستي گوشي رو ببيني كه چه ريختي شده بود... قبل از اينكه مامانه بفهمه زود عمليات پاك سازي رو انجام دادم...
بعددددددد ديگه چي شد اين مدت كه من نبودم...
آها...تولد هاني بود... به چه مكافاتي برو بچ رو راضي كردم كه بيان و دوباره دور هم جمع شيم بعد خودم نتونستم بيام ... خيلي باحال بود...
بعدش ديگه ... آهان ... من و محدثه قرار بود با هم ديگه بريم مشهد پيش ساجده . همه چيز رديف شد كه يَك هو سعيد واگويه كرد كه داره مياد ... واسه همين من نتونستم برم. كه محدثه جونم هم از دستم ناراحت شد. همين جا دوباره از محدثه جونم معذرت ميخوام كه اينجوري شد. هم از زيارتم افتادم هم آقا سعيد نيومد!!! بد ضدحالي بود خداوكيلي ... خيلي دلم سوخت ... گفتم كاش مي اومدم باهات ... دلم خيلي هواي امام رضا رو كرده بود...
بعدددد ديگه چي شد... آهاااااا اين يكي رو برات نگفتم محدثه كه چه سوتي عظيمي دادم . هنوزم يادم مي ياد تنم ميلرزه...
از قضا نيمه شبي تاريك و سياه در زير پتو مشغول اس ام اس بازي بوديم . منه خر هم فقط صداي اس ام اس رو قطع كرده بودم . ييهو تيليف زنگيد . اونم چه زنگي!!! آهنگ انريكو اونم از نوع خفن گوپس گوپسي. از هوله اينكه زودتر جواب بدم اصلا شماره رو نگاه نكردم . يارو مزاحم بود ولي صداش كپ ممل بود. خوشبختانه با ممل سرسنگينم واسه همين خيلي خنك جوابش رو دادم ... همون لحظه كه فهميدم طرف رو اشتب گرفتم مهدي يك دفعه پتو رو از روي سرم برداشت . قيافه ي خودم رو وقتي تصور ميكنم ميتركم از خنده . چشام گرد شده بود و دهنم وا مونده بود.یعنی دقیقا این شکلی گوشي رو پرت كردم زير پتو ... مهدي گفت كي بود نصفه شبي زنگيد گفتم به تو چه .. تو مگه خواب نداري ... خلاصه يكي اون گفت يكي من .   فكر كن ساعت 2 نصفه شب كل انداختيم ... خلاصه اينكه مهدي بي خيال شد و رفت . ولي همه چيز همين جا تموم نشد . چون وقتي گوشي رو گرفتم ديدم خاااك تو سرم گوشي رو قطع نكرده بودم ... يارو هم همين جور داشته گوش ميداده . تا گوشي رو كنار گوشم گذاشتم ديدم يارو تركيده از خنده . فهميد گوشي دستمه . گفت جينگيلي عجب زبوني داري . منم يه فحش خيلي خيلي زشت بهش دادم و خسبيدم . ميدوني جالب چي بود؟ اينكه يارو خيلي باشعور بود . وقتي ديد نصفه شب زنگ بزنه دعوا ميشه ديگه اون موقع زنگ نزد . ولي خدا لعنتش كنه كه باعث شد فعلا از گوشي محروم بشم!!!

خوب دیگه خیلی فک زدم ... تلافی این مدت که نبودم خلاصه اینکه دلم برای همه تون تنگیده بود!!! 

تا پست بعدی بابایsimaii 

 

 

+نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت20:17توسط سيمايي | |

شريك سقف من نيستي بذار همسايه باشيم و
فقط يك دونه ديوار و شريكم باش . شريكم باش . شريكم...
شريك عمر من نيستي بيا هم لحظه باشيم و
همين يك لحظه ديدار و شريكم باش . شريكم باش . شريكم...
فقط در حد يك لبخند لبت و قسمت من كن
اگه خورشيد من نيستي
بيا و شمع و روشن كن
تمناي شرابم نيست يه جرعه آب شريكم باش
كنار چشمه ي رويا يه لحظه خواب شريكم باش
شريك زندگيم نيستي
شريك آرزويم باش
اگه نيستي كنار من بيا و رو به رويم باش
سلامي كن گه وگاهي به نام آشنا بر من
همين اندازه هم بسه براي شور دل بستن
غزل خونم نباش اما
به حرفي ساده شادم كن
اگه ديدي منو بشناس نميگم اينكه يادم كن
يه عشق نا به سامان رو چه ساماني از اين خوش تر
شكايت نامه ي دل رو چه پاياني از اين خوش تر

+نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت14:59توسط سيمايي | |

مروز از همون اول صبح اعصابم بهم ريخته بود . حوصله نداشتم . جواب تلفن هيچ كس رو ندادم البته غير از محدثه ...
حس ميكنم داره يه اتفاقايي ميافته . خوب يا بد نميدونم . ولي ميدونم باز يه چيزي ميشه كه ميره روي اعصابم ... آرامشي رو كه دارم سعي ميكنم بدستش بيارم رو ازم مي گيره ...
آلبوم آهنگاي رضا صادقي رو باز كردم و با گوش دادن هر كدوم از آهنگاش يه عالمه خاطره ي خوب و بد واسم زنده ميشه . دلم ميگيره . بغض توي بغضم مي ياد . هوا غير قابل تنفس ميشه و من ... من دلم تنگ ميشه !!!

پنجره ي چشماي تو وقتي به چشمام وا ميشه/ نميدوني توي وجودم كه چه غوغايي ميشه/لحظه اي كه تو با مني آتيش به جونم ميزني/ گر مي گيره جون و تنم وقتي كه ميگي با مني!!!
حال و هواي سرد پاييز و دستاي يخ زده ... حس خوب دوست داشتن ... حس زندگي ... حس رودخونه بودن ... حس كنار كسي بودن كه دوسش داري !!! دلم تنگ شده واسه قلبم وقتي كه تند تند ميزد و ميزد ...وقتي كه خون توي رگام با سرعت حركت مي كردن

دلم برات تنگ شده جونم/ ميخوام ببينمت نميتونم/ بين ما ديواراي سنگي/ فاصله يك عمره ميدونم
چه روزاي خوبي بود وقتي اين آهنگ رو گوش مي دادم . چه روزاي پاكي بود . چه قدر زنده بودم و چه قدر راضي بودم از زنده بودنم .

تو ميتوني منو از پا در آري/تو مي توني كه اشكم در بياري/ فقط تويي كه ميتوني عزيزم/ منو عمري توي كما بذاري
دلم گرفته خدا جون ... خودت به دادم برس . نذار دوباره برگردم به اون سيماي قبلي . ميخوام شاد زندگي كنم . نميخوام جوونيم رو هدر بدم . نميخوام توي سالهايي كه ميتونه بهترين سالهاي زندگيم باشه فقط غصه بخورم!!!

پنهون نكن فريبت و / ميخندي اما زوركي/ نگاهت از من خاليه/ بهانه هات هم الكي/ تو ديگه ما رو نميخواي/ اين از نگات مشخصه/ من ميدونم دستاي من به دست تو نميرسه
واي محدثه يادته؟ سال سوم دبيرستان ... چه قدر اينو ميخوندي ... خدايي قشنگ هم ميخوندي... توي اون روزاي به اون خوبي چه فكرايي ميكرديم ...چه آرزوهايي داشتيم ... حالا كه مثلا بزرگ شديم هنوزم دست از سر آرزوهاي بچگي ور نداشتيم

به همين سادگي رفتي؟/ بي خداحافظ عزيزم!!؟/سهم تو شد روز تازه/ سهم من اشك كه بريزم/ به همين سادگي كم شد عمر گل بوته تو دستم/ گله از تو نيست عزيزم/ خودم اينو از تو خواستم .../ به جون ستاره هامون/ تو عزيزتر از چشامي/ هر جا هستي خوب و خوش باش/ تا ابد بغض صدامي/ تو رو محض لحظه هامون/ نشه باورت يه وقتي/ كه دوست ندارم اينو به خدا گفتم به سختي
محدثه از اين يكي يادته؟ توي كتابخونه... روي جعبه ي بيسكوييت نوشتم ... هنوزم نگهش داشتي يا نه؟ يادته چه روزي بود... يادته بهت ميگفتم حس ميكنم نزديكه ... يادته؟
دارم از دوريت مي ميرم/ تا كنار من نسوزي/ از دلم نميري عمرم/ نفسامي كه هنوزي/ تو رو محض خيره هامون كه نفس نفس خدا شد/ از همون لحظه كه رفتي روحم از تنم جدا شد

تو كه تنها نميموني
منه تنها رو دعا كن
خاطراتم و نگه دار
اما دستامو رها كن!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت0:19توسط سيمايي | |

سلام ...
امسال هم مثل سالهاي قبل روز تولدم نحس بود
خراب شد ... تموم شد ...
از همه ي سال ها بدتر تموم شد
بابابزرگم رفت...
براي هميشه
دوستاي عزيز همه ي برنامه ها كنسل شد
منتظرم نباشين
باباي
                                              

+نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت20:21توسط سيمايي | |

سلام سلام صد تا سلام... دیریدیم دیریم دیم...هزار و شونصد تا سلام ... دیریدیم دیریم دیم هر کی میگه شونزده نیست هیفده هیجده نوزده بیست  ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده  و الخ (برای بیسوادها ترجمه میکنم الخ یعنی الی آخر... اینو امروز یاد گرفتم)

غرض  یا قرض (همون اولی ... همین الان یادم اومد این یکی معنیش چیه) از مزاحمت... آقا سه روز دیگه یه روز جهانیه ... یکی از اون روزایی که عمرا صد سال یک بار تکرار بشه روزی که یکی از اسطوره های علم  ادب فرهنگ عخش دوستی و خلاصه هر چی که فکرش رو بکنی با صدای عرررررررپا به عرصه ی خونشون توی شهرک انقلاب گذاشت راستی در خونمون هم سبزه

اینا رو که گفتم یعنی اینکه یه کم خجالت بکشی و عرق کنی و اگه پول نداری کادو بخری برام حداقل یه تبریک بگی حالا حتما میگی این چرندیات چیه این جا نوشتی ... حرف دهنت رو بفهم

جا داره همین جا خودم اول از همه به خودم تبریک بگم ... سیمایی جیگر تولدت مبارک خوب حالا ادامه ی حرفمون ...

آقا ما دو تا جشن تولد داریم ... یکی چهارشنبه شب ... این یکی مخصوص دوستای نتی بیده ...  دخملایی که تا حالا قسمت نشده از نزدیک همدیگه رو ببینیم ... خوب حالا کیا رو دعوت کنم 

اول از همه فاطمه جیگرم عشقم فداش شم . گل سر سبد یاهو بعدش نازی جیگرم .. که ۱۷ آبان تولدشه ... اول از همه هم خودم می خوام بهش تبریک بگم . نازی جون تولدت مبارک

بعد دیگه کی رو دعوت کنم . پری رو که ولش  سارا . مهتاب. عسل. شادی.ساریناالهام اینا از دخترا ... پسرا هم که هر کی دوس داشت بهش افتخار بدم بیاد سی اف تولد همون موقع پی ام بده ببینم اگه بچه ها اجازه دادن رو چشمم

جشن تولد دوم که مخصوص دوستایی هست که همین جا بیخ ریش خودم هستن . که همون اکیپ اراذل و اوباشی هستن که قبلا براتون معرفیشون کردم محدثهزهراناهیدساجدهمهتابمهلاهانیهمریم ۱مریم ۲ مهرناز و الهام روز چهارشنبه ساعت ۶ بعد از ظهر هیکلتون رو وردارین بیاین برگ سبز .  برای توضیح بیشتر باید بگم که اول کادوها باز میشه بعد کیک بریده میشه هر کی کادوش باحال تر باشه کیکش گنده تر میشه . از ما گفتن بود . اونجا سر یه تیکه کیک نزنین توی سر و کله ی هم  

راستی  از کوچولوهای عزیز بعدا پذیرایی میشه

+نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت16:46توسط سيمايي | |

به تو مي انديشم كه شايد اندكي از اضطراب درون خود كاسته باشم ...
آن قدر ظالم شده اي كه مرا در فكر خود راه نمي دهي .
چه قدر سخت است بي اعتنايي تو براي عمري دراز ... با تمام اين احوال هنوز هم دوستت دارم اي يار مهربان .
نمي دانم آيا هنوز هم در قلبت جايي براي عشق من وجود دارد يا مرور زمان و خزان آن را هم از دلت ربوده است ...
هر كجا كه نظر مي افكنم تو را در خيالم مي يابم و در سكوت بي قراريت در مي يابم كه چه قدر بي رحم شده اي !!!
اين بي رحمي را به هيچ واژه اي تشبيه نمي كنم كه سخت از آن عاجزم ... كه چرا تو را زودتر نشناخته بودم ؟
چه قدر دوست داشتم كه يك بار ديگر رنگ عشق و زندگي را در ميان چشمان هراس  آورت حس نمايم ...
اما تو مرا با ديوار سكوت تنهايي رها كردي و به غير من پيوستي...

 

+نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت0:46توسط سيمايي | |

نه ميشه باورت كنم ... نه ميشه از تو رد بشم
نه ميشه خوب من بشي ... نه ميشه با تو بد بشم
نه دل دارم كه بشكني ... نه جون دارم فدات كنم
نه پاي موندن مني ... نه مي تونم رهات كنم
نه ميتونه تو خلوتش دلم صدا كنه تو رو
نه ميتونم بگم بمون نه ميتونم بگم برو
كجا برم كه عطر تو نپيچه توي لحظه هام
قصه مو از كجا بگم كه پانگيري تو صدام
چه جوري از تو بگذرم ؟ تويي كه معني مني
تويي كه از مني اگر به ريشه تيشه ميزني
نه ساده اي نه خط خطي نه دشمني نه همنفس
نه با تو جاي موندنه ... نه مونده راه پيش و پس
نميشه با تو باشم و اسير دست غم نشم
فقط مي خوام با خواستنت تا هستم از تو كم نشم !!!


+نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت23:16توسط سيمايي | |

انگار یکی یهو بهم طعنه زد ... یکی انگار محکم منو پرت کرد یه طرف دیگه ... انگار انگار انگار یکی بیدارم کرد . چشم که باز کردم دیدم جلوی آیینه ایستادم و اشکام برای پایین اومدن به هم مهلت نمیدن .

از خودم خجالت کشیدم ... از خودم بدم اومد ... از اینکه ازت گله کردم دلگیر شدم ... از اینکه سرت داد زدم سرت سوت کشید ...

دلم یه جور بدی گرفت . مگه من کیم؟ مگه من چه فرقی با بقیه بنده هات دارم که باید به هر چی می خوام برسم !!! مگه من برای تو چی کار کردم که فکر می کنم به اندازه ی همه عمرم ازت طلب دارم و تو باید بدهیت رو خیلی زود باهام صاف کنی ....

خدا جونم . دارم با تو حرف میزنم !

من دیگه اون سیمایی نیستم که هر وقت نمازش قضا می شد دلش آشوب بود. من دیگه اون سیمایی نیستم که وقتی مامان از ترس مریض شدنم سحر بیدارم نمیکرد بدون سحر روزه میگرفتم ... من دیگه اون سیمایی نیستم که دلش لک میزد برای حرم امام رضا ... اون سیمایی که دلش برای محرم تنگ میشد ...

وای خدایا ... من باهات بد کردم . من در حقت ظلم کردم ... سیمایی که هر شب قبل از خواب حداقل یه صفحه قرآن میخوند حالا نمازاش هم یکی در میون می خونه !!! نمیدونم با چه رویی اسمت رو روی سر در خونه ی درد و دل های تنهاییم نوشتم ؟ نمیدونم با چه رویی وقتی دلم شکست آروم از روی عادت اسمت رو زیر لب گفتم  و ازت خواستم دوباره کمکم کنی که بتونم بلند شم !!!

خدا جونم ... خدای مهربونم ... دلم برات تنگ شده بود . دلم برای حرف زدن باهات لک زده بود ...یادم رفته بود که خودت توی قرآن گفتی " اگه بنده ی من بعد از نماز سر سجاده ش نشینه و حاجتش رو ازم نخواد در حقم ظلم کرده ! "  یادم رفته بود که گفته بودی " و من وقتی در حق بنده م ظلم کردم که حاجتش رو بهش بدم با اینکه می دونم به صلاحش نیست "

میدونم که منو نمیبخشی ... میدونم دلم سیاه تر از اونی شده که بشه دوباره مثل روز اول صاف و پاکش کرد ! ولی ... ولی من هم خسته ام هم دل شکسته !  به کجا و به کی پناه ببرم بهتر از تو ؟ درد دلم رو به کی بگم بهتر از تو؟ گریه هام رو به کی نشون بدم بهتر از تو ؟ دلم از این دنیای بی معرفت گرفته ... از آدمای دورویی که چهره شون روز به روز واضح تر از قبل میشه و من انقدر ساده و ابله هستم که نتونم بدی ها رو باور کنم ... آدمایی که دیگه براشون عشق و دوست داشتن براشون هیچ معنایی نداره ...

و من ... من هنوز راکد موندم !!! هنوز توی فکر پاکی و معصومیت قبل دست و پا می زنم ... به امید اینکه شاید و فقط شاید یه روز همه چیز درست بشه ...

هر پنجشنبه که سر خاک امیر میرم دلم بیشتر از قبل می گیره ... امیری که بعد از گذشت یه سال هنوز مثل روزای اول دلمون براش تنگ میشه ... امیری که هنوز هم وقتی عکسش رو میبینم از روی ناباوری یخ میکنم ... به امیر خیلی حسادت می کنم ... خیلی زود راحت شد ... خیلی زود از این دنیای مسخره و پوچ و آدمای پوشالی توی اون راحت شد ...

هر پنجشنبه که سر خاک امیر میرم توی دلم آروم ازت می خوام که پنجشنبه ی بعد پیش تو باشم ... اینو فقط من میدونم و تو ... من اون خاک سرد رو به این همه دل سردی ترجیح می دم !!! ترجیح میدم همدمم به جای اونی که همیشه دوسش داشتم مورچه ها و کرمهایی باشن که حداقل نمیتونن دلم رو بسوزونن !!! دوست دارم زیر اون همه خاک بخوابم ولی هر شب موقع خواب گریه نکنم ... گریه هایی که فقط تو میدونی و من . و هیچ کس نیست که بهم بگم چرا؟؟؟

تنها زمانی که میتونی اجازه بدی اشکات اروم سقوط کنن و توخوشحال از این سقوط باشی ... حس کنی تنها تو نیستی که آروم آروم سقوط میکنی و هیچ کس به دادت نمیرسه ... هوس تنهایی کردم !!! فقط من و تو و دیگه هیچ کس ...

مهم نیست که زیر خاک باشم . مهم نیست که پر از گناه باشم ... مهم نیست که همه بعد از یه مدت فراموشم کنن ... مگه الان که زنده ام چه فرقی با مرده ها دارم ؟ مگه الان که زنده ام کی یادش می یاد من زنده ام ؟ کی یادش می یاد منم آدمم؟ کی یادش می یاد منم احساس دارم؟ کی یادش می یاد دلم انقدر شکسته که دیگه حتی جای وصله هم نداره !!! ضربه ی اخر حکم فلج شدنم رو داشت ... دیگه نای بلند شدن هم ندارم ... حوصله ی دوباره شروع کردن رو ندارم ...

حالا آخرین آرزوی زندگیم همینه ... میخوام بیام پیشت ... تو باید من ببری پیش خودت ... باور کن که هیچ دلخوشی توی این دنیا ندارم ... هیچ دل بستگی ندارم ... هیچی ندارم که با امید اون زندگی کنم ...

میخوام نذر کنم ... تا هفته ی دیگه همین موقع هر شب ۱۰۰۰ تا صلوات برای سلامتی آقا امام زمان و شب اخر تو منو ببر پیش خودت ... بهت التماس میکنم ... اگه هنوزم منو یه کم دوست داری ... من نذرم رو ادا میکنم و تو هم روی منو زمین ننداز !!!

                                                                           دوستت دارم خدای مهربونم

                                                                               منو نا امید نکن !!!

                                                                                                             سیمایی

+نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت10:37توسط سيمايي | |

نه نه نه
اين قرارمون نبود
تو بي خبر بري
من خسته شم كه تو بي همسفر بري
نه نه نه
اين قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
تو سرسپرده شي
من جون به لب بشم
باور نميكنم اين تو خوده تويي
اين تو كه از خودش بي خود شده تويي
باور نميكنم عشق مني هنوز
گاهي به قلب من سر ميزني هنوز
وقتي زندوني تو هوس
مثل پروازي تو قفس!!!
اين رسم همراهي نشد اي هم نفس
وقتي قلبت از من جداست
سرگردونه بي هم صداست
انگار دستت با دست من نا آشناست
باور نميكنم اين تو خوده تويي
اين تو كه از خودش بي خود شده تويي
باور نميكنم عشق مني هنوز
گاهي به قلب من سر ميزني هنوز

+نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت22:46توسط سيمايي | |

تعدادي مرد در رختكن يك باشگاه بودند . موبايل يكي از آن ها زنگ ميزند . مردي در حالي كه لباس هايش را مي پوشيد گوشي را بر مي دارد و روي اسپيكر گذاشته و شروع به صحبت مي كند .
مرد : بله بفرماييد
زن : سلام عزيزم باشگاه هستي ؟
مرد : سلام . بله باشگاه هستم.
زن : من الان توي فروشگاهم . يه كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم ؟
مرد : آره . اگه خيلي خوشت اومد بخر .
زن : ميدوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوسش داشتم رو واسه فروش آوردن . خيلي دلم مي خواد يكي از اونا رو داشته باشم ...
مرد : چنده؟
زن : 60000هزار دلار
مرد : باشه . اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه .
زن : مرسي ... يه چيزي ديگه هم مونده . مي تونيم يه دست مبل جديد واسه خونه بخريم ؟ بهتره كه حالا ماشين جديدي داريم وسايل خونه رو هم نو كنيم .
مرد : باشه . اما حواست باشه كه خيلي گرون نخري ...
زن : باشه عزيزم . بعدا مي بينمت
مرد گوشي را قطع مي كند . همه ي آقايان مات و مبهوت به او نگاه ميكنند .
بعد مرد از حاضرين مي پرسه ببخشيد اين گوشي مال كيه ؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت23:52توسط سيمايي | |

سلام علیکم

بر و بچ من یه مدتی نمی تونم وب لاگ رو آپ کنم . میدونم که از اینکه یه مدت نمیتونین پستای جیگر منو بخونین خیلی ناراحت میشین ولی این مدت که معلوم نیست چه قدر باشه خیلی لازمه .

اگه کسی از دوستای قدیمی یا تازه کاری باهام داشت به آی دی که آخر مینویسم آف بذاره . محدثه جیگرم هم میتونه پیغامتون رو بهم برسونه .

بهر حال اگر بار گران بودیم و رفتیم

اگر نامهربان بودیم و رفتیم

خوب دیگه خیلی فک زدم . دلم برای همه تون تنگ میشه .

تا بعد بابای

kuku_sibzaminy----> Id simaii

+نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت15:6توسط سيمايي | |

من و تو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ كدوم حرفي كه بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و كوره
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تموم وعده ها رو داديم و حرفا رو گفتيم
ديگه هيچي نميمونه براي گفتن ما
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از پا ساعت پيره روي طاقچه
گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اونا خسته شدن از حرف هر روزه تو و من
       من و تو       
هم صداي بي صداييم         با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه هاييم       هم صداي بي صداييم

+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت23:46توسط سيمايي | |

از روزي كه تو رفتي پريده رنگ شادي
اما خورشيد مي تابه مثل يه روز عادي
چه طور هنوز پرنده داره هواي پرواز
چه طور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز
مگر خبر ندارن تو رفتي از كنارم
چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم
به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي ... دلم برات تنگ شده
آفتاب نشسته روي گل هاي سرخ قالي
خيال تو كنارم توو اين اتاق خالي
عطر تنت پيچيده توي اتاق خوابم
با تو چه جون گرفته ترانه هاي نابم
از تو هزار تا قصه چه جاودانه ساختم
قلب پر از غرور رو چه عاشقانه باختم
به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده !!!
شب ها با ياد عشقت به قتل خود نشستم
صد بار ازت بريدم صد بار ازت شكستم
اسمت به روي لبهام توي ترانه هامه
بغض گرفته ي عشق تو غربت صدامه
قلب پر از سكوتم دل تنگ از اين جدايي
بي تو ببين چه سرده تابستون تنهايي
به چشم خسته ي من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده !!!

+نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت14:34توسط سيمايي | |

سردي نگاه رو بشكن
فاصله سزاي ما نيست
ميدونيم واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه... حتي واسه ي يه لحظه . مي ميرم بي تو!
خوندن من يه بهانه است
يه سرود عاشقانه است
من برات ترانه ميگم
تا بدوني كه باهاتم
تو خوده دليل بودنم
بي تو شب سحر نميشه
مي ميرم بي تو
من عشقت رو به همه دنيا نميدم
حتي يادت رو به كوه و دريا نميدم
با تو مي مونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم
واست مي ميرم جواب دنيا رو مي دم
با تو مي مونم واسه هميشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حك ميكنم
توي تنهايي هام فقط به تو فكر مي كنم
با تو مي مونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم
واست مي ميرم جواب دنيا رو ميدم
با تو مي مونم واسه هميشه

+نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت22:48توسط سيمايي | |

بينندگان عزيز براي شما گزارش ميكنيم از شهر مكزيكوسيتي . محل برگزاري مسابقات المپيك سال 1968.
بيننده ي گزارش مراحل پاياني مسابقه ي دوي ماراتن هستيد . كيلومتر آخر مسابقه است . دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم دارند . نفس ها به شماره افتاده . عرق سر و روي همه ي دونده ها را پوشانده .بايد هم بپوشاند! 42 كيلومتر و 195 متر را دويدن شوخي كه نيست .
دوندگان همچنان با گام هاي ريتميك و منظم به پيش مي روند . دوندگان قسمت آخر جاده را طي مي كنند . و يكي پس از ديگري وارد استاديوم مي شوند . استاديوم مملو از تماشاچي است .دونده ي شماره ي ... چند قدمي جلوتر از بقيه است . سينه ي دونده ي شماره ي ... نوار خط پايات را پاره ميكند . استاديوم سراپا تشويق مي شود . فلاش هاي دوربين ها لحظه اي امان نمي دهند . دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان مي گذرند .بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان از شدت خستگي روي زمين ولو مي شوند .
اسامي و زمان هاي بدست آمده ي نفرات برتر از بلندگو اعلام مي شود.در همين حال تك و توك دونده هايي كه باقي مانده اند از گرد راه مي رسند و از خط پايان مي گذرند . در طي مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان دادند كه بريدند و از ادامه ي مسابقه منصرف شدند .
داوران و مسئولان برگزاري مي آيند تا علائم مربوط به مسابقه و خط پايان را جمع آوري كنند . جمعيت هم تكاني به خود مي دهد تا آرام آرام استاديوم را ترك كند . اما ...
-صبر كنيد ... صبر كنيد !!!
بلندگوي استاديوم به داوران اعلام مي كند كه خط پايان را ترك نكنند . گزارش رسيده كه هنوز يه دونده ي ديگر باقي مانده . همه سر جاي خود بر مي گردند .  دوربين هاي مستقر در جاده تصوير او را به استاديوم مخابره مي كنند . من الان دارم تصوير او را مي بينم .اگر شماره اش را ببينم از روي ليستي كه در دست دارم نامش را براي شما اعلام خواهم كرد . او "جان استفن آكواري" است . دونده ي سياهپوست اهل تانزانيا . مثل اينكه مشكلي برايش پيش آمده . لنگ مي زند پايش بانداژ شده و به نظر خوني مي آيد .
از علائم كنار جاده اين طور بر مي آيد كه .... اٍ .... اين كه تازه نيمي از مسير را آمده ! حدود 20 كيلومتر با اينجا فاصله دارد ! الان ايستاد و دو دستش را روي زانوهايش تكيه گاه كرد . چه نفس نفسي ميزند ! اٍ ... دوباره راه افتاد ! چه قدر آرام حركت ميكند . احتمالا از ادامه ي مسير منصرف خواهد شد . چند نفري سعي دارند او را از ادامه مسابقه منصرف كنند . اما او با حركت دست به آن ها اشاره ميكند كه كنار بروند . داوران هم چنان در خط پايان ايستاده اند . مطابق مقررات آن ها حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور آرام و منتظر سر جايش نشسته .
....بعد از گذشت ساعتي
-بينندگان عزيز من مجددا از محل برگزاري مسابقه براي شما گزارش ميكنم. اينجا اتفاقات جالبي دارد ميافتد . دونده اي كه ساعاتي قبل درباره ي او صحبت كرديم هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده است . خبرنگاران نه تنها محل مسابقه را ترك نكرده اند بلكه خبرنگاران بخش هاي ديكر هم به اينجا آمده اند ... جان را در تصوير ميبينم كه دست هايش را مشت كرده و دندان هايش را بر هم مي فشارد . و با گام هايي لنگان اما استوار هم چنان به حركت خود ادامه ميدهد . او هنوز چند كيلومتري تا خط پايان فاصله دارد .خورشيد ديگر دارد غروب مي كند و هوا رو به تاريكي ميرود . من دوباره براي شما گزارش خواهم كرد...
.... بعد از گذشت مدتي نسبتا طولاني
-بينندگان عزيز مجددا سلام عرض ميكنم .آخرين شركت كننده ي مسابقه به استاديوم نزديك شده و اكنون وارد استاديوم مي شود . با ورود او استاديوم از جا بر مي خيزد ! چند نفر در نقطه اي از استاديوم شروع به كف زدن مي كنند و بعد انگار از اين نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و استاديوم را فرا مي گيرد .
50-40 متر بيشتر تا خط پايان باقي نمانده است . دستش را بر روي ساق خوني اش گذاشته و پلك هايش را بر هم فشار ميدهد . نفسي مي گيرد و با سرعت بيشتري شروع به حركت مي كند . وقتي نفرات اول مسابقه از خط پايان گذشتند استاديوم انقدر شور نداشت . او نزديك و نزديك تر مي شود و ... بله .... باور نكردني است ! او از خط پايان مي گذرد .خبرنگاران به سوي او هجوم مي برند . نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است . مربيان او حوله اي بر دوشش مي اندازند . از سر تا پايش عرق مي چكد .ديگر نايي براي ايستادن ندارد و... مي افتد .
...
آن شب مكزيكوسيتي از شوق حماسه ي پايداري "جان" تا صبح نخوابيد . جهانيان از او درس بزرگي گرفتند و آن " اصالت حركت مستق از نتيجه بود " .او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است . يك لحظه به اين فكر نكرد كه براي پيش گيري از نگاه تحقير آمير ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند! او تصميم گرفته بود اين مسير را طي كند . اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به "ارزش" جديدي توجه كنند .
داستان "جان استفن آكواري " از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد . راستش را بخواهيد  تا به حال چندين بار از ورزشكاراني كه اين داستان را مي دانستند پرسيده ام كه (حالا آيا يادتان هست نفر اول همان مسابقه چه كسي بود ؟) ........ جالب است كه هيچ كس يادش نبود!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت13:54توسط سيمايي | |

گفتي دوستت دارم و رفتي ...
من حيرت كردم . از دور سايه هايي غريب مي آمد. از جنس دلتنگي و اندوه و غربت و تنهايي ... و شايد عشق! با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم .
و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود ...
جاي خلوتي بود . درست وسط نيستي ! گفتي هستم . نگريستم اما چيزي نبود . گفتم نيستي . باز گفتي هستم . بر خود لرزيدم و گفتم نه نيستي ... اين جا جز من كسي نيست .
بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت ... من داغ شدم . گر گرفتم تا گيج شدم . بعد لبخند زدي و من تسليم شدم ! گفتم هستي ! تو هستي ! اين من هستم كه نيستم . گفتي غلطي .
و اين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود ...
وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي باريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس قفسه ي سينه ام را آتش مي زد . و من ذوب مي شدم و پروانه ها نه ! فرشته ها حيرت مي كردند .
و اين هنوز پيش از وقتي بود كه دستهايت انگشتانم را نبوييده بودند ...
يك شب كه ماه بدر بود و چشم هايش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه كه دلش مي خواهد خيره شود تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دستهايت هجوم آوردي تا دست هايم را فتح كردي . انگشتانت بر شانه ي انگشتانم تكيه زدند و در آغوش آن ها غنودند .
تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي . من اما همه ترس شده بودم !!! چيزي درونم فرياد مي كشيد . چيزي شعله ور مي شد . شراره هاي عشق مي سوزاند و خاكستر مي كرد و ... و همه از انگشتان تو بود !!!
من نيست شده بودم . گفتي حال چگونه است ؟ گفتم تو همه آب من همه عطش . تو همه ناز من همه نياز . تو همه چشمه من همه تشنگي . گفتي تو همچنان غلطي !!!
و اين ها پيش از قصه ي نگاه تو بود ...
فرشته اي پر كشيد تا نزديك تر آيد و در شهود با ماه انباز شود . من به خاك افتادم ! ناخن هايم را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي . گفتي برخيز ... گفتم نتوانم ! و بعد ناگهان چشمهايت تابيدند و من تاب از كف دادم ... مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود ...
بعد تو اشك هايم را از گونه هايم ستردي . فرشته پيش تر آمده بود . من گويي در چيزي فرو مي رفتم ! گفتم اين چيست ؟ گفتي اندوه ! اندوه ! بعد فرو تر رفتم ... بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه كردي ...
فرشته از حسادت لرزيد و بال هايش از التهاب عشق من سوخت ... گفتي حال چگونه است ؟ ديگر حالي نبود ... عاشقي نبود ... عشقي نبود... فرشته اي نبود ! هر چه بود تو بودي .
بعد تو لبخند زدي و گفتي " چنين كنند با عاشقان "
                                                                                    سيمايي

+نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت21:31توسط سيمايي | |

اولين روز قرارمان را به ياد داري؟

 

كوچه هنوز همان كوچه است

 

و درختان بهار نارنج هم همان درختان

 

و ساعت

 

يك ربع مانده به غروب

 

ولي تو هنوز نيامدي ...

 

انگار سالهاست قرارمان يادت رفته است...

+نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت13:36توسط سيمايي | |

عشق از ديد حاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموسي زدي .(جمله عاشقانه : خدا همه ي جوان ها را به راه راست هدايت كند )
عشق از ديد دختر حاج آقا : آه ... خداي من يعني ميشه بدون اينكه بابام بفهمه عاشق بشم !!! (جمله عاشقانه : ندارد)
عشق از ديد يك رياضي دان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول .(جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه ي سطح زير منحني دوست دارم )
عشق از ديد بقال سر كوچه : والا دوره ما عشق مشخ نبود . ننمون رفت و واسه ما اين سكينه خانوم رو گرفت .(جمله ي عاشقانه : سكينه خانوم شام چي داريم ؟)
عشق از ديد اصغر كاردي (در زندان) : مرامتو عشقه . عشقي !(جمله عاشقانه : چاقو خوردتيم لوتي ...)
عشق از ديد يه دختر مديوم كلاس و كمي بي غم : آه عزيزم كاش الان پيشم بودي بغلم مي كردي سرمو ميذاشتم روي شونه هات ... (جمله عاشقانه : دوست دارم عزيزم)
عشق از ديد ....(خودتون الان ميفهميد كي !) : عزيزم تو كه عاشقمي چرا هزينه عمل كردن دماغمو نمي پردازي؟ واسه ناهار بريم سورنتو؟ سالي با دوستش هم قراره بيان . دوست سالي واسش يه ماتيز خريده (به قول بعضي ها دوو منگول) تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اين همه دوست دارم يه پرايد بخري .(جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني مي خوام و... راستي دوست هم دارم )
عشق از ديد كسي كه بار اوله كه عاشق ميشه : عزيزم باور كن بدون تو حتي يك لحظه هم نمي تونم زندگي كنم . تو واسم همه دنيا هستي ....(جمله عاشقانه : فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوست دارم !!)
عشق از ديد كسي كه بار اولش نيست : عزيزم خيلي دوست دارم . باور كن به خاطر تو شب ها با پاي برهنه مي خوابم .(جمله عاشقانه : آه عزيزم ديرم شده بايد برم)
عشق از ديد يك راننده : راديات(رادياتور)عشق من از برايت جوش آمده . باور نداري بر آمپرم بنگر .(با لهجه شوفري بخونيد ) (جمله عاشقانه : عيزم دوست دار... بوق بوق بوق )
عشق از ديد بعضي ها : آه خدايا يعني ميشه بياد خواستگاريم ...(جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت ميكنم بياد خواستگاريم )
عشق از ديد اراذل و اوباش : عشق مشغ سيخي چند ....برو بچه سوسول دلت خوشه . خونه خالي نداري؟(جمله  عاشقانه : بوبوق ... خانوم بيا بالا خوش مي گذره )
عشق از ديد يك مهندس الكترونيك : عشق همان دوست داشتن است وقتي در av open loop ضرب مي شود . البته در اين ناحيه انسان به صورت غير خطي عمل مي كند .(جمله عاشقانه : عزيزم تو منو در وسط منحني مشخصه باياس كردي )

+نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت14:12توسط سيمايي | |

توي مدرسه يه اكيپ بوديم كه هيچ وقت ازم هم ديگه جدا نميشديم . يه گروه 10-12 نفره كه مثل مغول ها جايي كه ما بوديم مساوي بود با خراب كاري و به قول يارو گفتني ويراني.
پيش كسوتاي گروه من . محدثه . زهرا . ناهيد . ساجده و مهتابيم . ولي بعدا يه سري اراذل اوباش ديگه بهمون اضافه شد . مريم . هانيه . مهلا و فاطمه . توي مدرسه تابلو شده بوديم بس كه اركمان بهمون گير مي داد .
حتي وقتي كه مورد اخلاقي و انضباطي هم نداشتيم از اون جايي كه طبق قانون مدرسه توي گروه ما نمي شد كه همه چيز درست باشه بالاخره به يه چيزيمون گير مي دادن.
يه دفعه يادمه كه بالاخره بعد از كلي دعا و نذر و نياز و نيايش و التماس به درگاه خدا يكي از معلمامون كه خدا خيرش بده نيومد سر كلاس . ما هم طبق معمول هميشه با بروبچ رفتيم توي سالن و نشستيم يه گوشه و شروع كرديم به بخور بخور و بخند بخند. كه ييهو آنتن كلاس خبر آورد كه اركمان داره مي ياد .
خوراكي ها رو جمع كرديم و كتابا رو در آورديم كه آره ما داريم درس مي خونيم . خلاصه اركمان اومد از جلومون رد شد و يه نگاهي كرد و ديد نه بابا نمي تونه به چيزي گير بده . رفت . باز دو باره اومد و يه نگاهي كرد . بالاخره سوژه رو پيدا كرد . گفت شما دختراي به اين بزرگي خجالت نمي كشين انقدر كثيفين؟ ما رو بگو دهن ها همه وا مونده بود . گفت اين چه وضعه . نشستين روي زمين . مانتو ها هم كه ديگه خدا خيرتون بود .
آقا از اون جا بود كه فهميديم دور و بر اين رنگين كمان اصلا ظاهر نشيم بهتره.
بگذريم . ميخواستم بروبچ اكيپ اراذل اوباش رو براتون معرفي كنم.
محدثه : محدثه رو كه ديگه نبايد معرفي كرد . فكر كنم همه ديگه شناخته باشن.جزء پيش كسوتاست . تا دلتون بخواد سوتي ميده . لقب هم زياد داره. اسي پاطلا . اسي گلدرشت . مهندسه و... تقريبا همسايه ايم و من رو همش بايد توي راه خونه ي محدثه اينا پيدا كرد . از جمله اقداماتي كه وقتي خشن ميشه انجام ميده اينه كه با مشت فك طرف رو مي ياره پايين . فكر كنم كمربند قهوه اي كاراته داره.
زهرا : يه چيزي توي مايه هاي ژله ي گيلاس و نه اصلا دقيقا مثل لرزون مي مونه . خنده هاش خيلي معروفه .  حتي وقتي به مسخره ترين چيز ميخنده آدم ناخود آگاه خندش مي گيره . سال سوم دبيرستان كه بوديم من و زهرا يه دفتر داشتيم به اسم دفتر چت . سر كلاس همش در حال مكاتبه با هم بوديم . كه بعد از اينكه كله گنده هاي مدرسه قضيه رو فهميدن جاي ما دو تا خرس گنده رو عوض كردن !توي خيابون همش مي خوره زمين و ما فقط در حال جمع كردنشيم .
ساجده : با معرفت . دلسوز. خوش خنده . خوش اخلاق و خلاصه هر چي اخلاقه خوبه توي وجودشه .  وقتي ميخواد جك تعريف كنه اشك همه مون رو در مي ياره تا تمومش كنه . انقدر كه كش ميده قضيه رو بعضي وقتا يادش ميره اصلا چي داشته تعريف ميكرده . خلاصه اينكه تا ميخواد جك بگه همه فرار ميكنيم .خدا نكنه از يه چيزي خندش بگيره . دهنت سرويسه . عادت داره موقع خنديدن ميافته روي يه نفر. از همه ي اين حرفا كه بگذريم خيلي دوسش دارم و خاطرش رو يه جوري عجيب مي خوام . ميخوام واسه داداشم بگيرمش. يه جورايي زن داداشمه.
مهتاب : حدود يك ماهه كه از شاهرود رفتن. دلم براش شده يه ذره . الهي قربونش برم . مامان بزرگ ما بود . هميشه در حال نصيحت كردن ما بود . وقتي مي رفت مسافرت و بر ميگشت دهن ما صاف بود . بس كه هي خاطره تعريف ميكرد . دلم براي خاطره هاش هم تنگ شده . قيافش كپ خورشيد خانوماي توي برنامه هاي تلويزيونه. تكيه كلامش هم اين بود .... راس ميگيييييييييي؟ يا انواع و اقسام جملات سوالي كه معني همون رو مي داد . مثل دروغ نگوووووووووووو!
ناهيد: استاد تقليد صدا . دكتراي ادا درآوردن . با ديدن يا شنيدن چيزاي تهوع آور خيلي سريع عكس العمل نشون ميده و سبز ميشه .مسئول تغذيه ي گروه . بيچاره 6 سال تمام ما رو با خوراكي هاش شرمنده كرد . مخصوصا ساندويچ هاي كره مرباش خيلي حال ميداد.بعضي وقتا هم از غذاهاي گرم براي سير كردن شكم ما استفاده ميكرد. مثل ماكاروني هايي كه روغنش منجمد شده بود. لوازم تحريرش هميشه دارا و سارا بود . خرس گنده نمي دونم كي مي خواد بزرگ بشه.
مريم : مريم جنيفرلوپز .جوراب هاش و موهاش خيلي معروف بود. جوراب هاش هميشه رنگ وارنگ و موهاش بدون هيچ گونه زحمتي و بدون احتياج به ژل سيخ سيخي بود. اگه جايي ديديش اصلا نبايد خودت رو خسته كني كه صداش كني . چون ام پي تري پليرش رو هيچ وقت از گوشش در نمي ياره. لهجه ي شاهرودي رو از مامان بزرگ من بهتر بلده.استاد رقص شاهرودي و بشكن .بيچاره تا الان هر چي آي دي ساخته هكش كردن. عينكش بيشتر از اينكه به چشمش باشه يا زير فكشه يا بالاي سرش.
فاطمه : كله خرترين عضو گروه. نترس و شجاع. فوق دكتراي كل كل كردن با معلم ها و اوس كردنشون. اگه بهش بگي اين سيگارت رو برو بنداز توي شلوار اركمان بايد 70 درصد اطمينان داشته باشي كه اين كارو ميكنه. تا حالا يادم نمي ياد فاطمه صداش كرده باشيم. اسمش رو گذاشته بوديم بتول . خودش هم يادش رفته بود اسمش فاطمه است. اداعاش مي شد كه من تا 28 سالم نشه شوهر نميكنم . حالا هنوز يه سال نگذشته و نامزد كرده . از ترس اينكه سوژش نكنيم فعلا خبري ازش نيست. ولي از همه اينا كه بگذريم جيگر منه . خيلي دوسش دارم.
مهلا : صداش مثل مبارك عمو نوروزه. انواع و اقسام شعرهاي مسخره رو حفظه. راه رفتنش مثل اردكه .پر انرژي و شيطون بلا. گوشيش پر از اس ام اس هاي غير اخلاقيه .مهربون و بي شيله پيله . براي همين دوست زياد داره .هر دومون يه دانشگاه قبول شديم . قراره هم خونه اي بشيم . تا خدا چي بخواد. آقاي حاج حسيني دبير فيزيك امسالمون خيلي دوسش داشت . هر وقت من با مهلا حرف ميزدم سر كلاس مهلا رو ميبرد پاي تخته !!! چه قدر نيشگونم مي گرفت .
هانيه : با مزه و با مرام . تنها عضو درس خون كلاس . بي رودروايسي بود خفن . يه بار يادمه خريد رفته بود يه پسره متلك گفته بود  كه كمكت كنم و از اين حرفا. هاني هم همه ي وسايلش رو داده بود به بدبخت . تا جلوي خونه همه رو واسش  برده بود. خوشگل و مانكن . در كل دختر با معرفت و جيگريه .

 

+نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت13:3توسط سيمايي | |

امروز از همون اول صبح ضد حال بود . صبح خواب موندم . با فاطي قرار داشتم كه با هم براي كاراي مدركمون بريم مدرسه . ولي بنده بازم خراب كردم.
بعده يه عمر روزه گرفته بودم . پارسال كه به بهانه ي كنكور دو در زدم ولي امسال هيچ عذر و بهانه اي قابل قبول نبود . صبح كه بيدار شدم خيلي دوس داشتم يه چيزي بخورم ولي عذاب وجدان بعدش نميذاشت.
خلاصه گفتيم روزه داريم با حجاب بريم خيابون . چادر پوشيدم و اومدم بيرون . باورتون نميشه ولي از اول تا آخر فقط با چادرم درگير بودم . اصلا نفهميدم كي رسيدم مدرسه . جلوش رو درست مي كردم پشت چادرم زمين رو جارو مي كرد . پشت چادر رو درست مي كردم موهام تا فرق سرم ديده مي شد .
گفتم اي بابا عجب گهي خوردماااا. اول رفتم مدرسه قبلي و اركمان (ملقب به رنگين كمان . ناظم سال اول و دوم و سوم دبيرستان ) و صديق (ملقب به سگ پا كوتاه . اينم ناظممونه ) رو ديديم و همون اول ضد حال خورديم . خلاصه مداركم رو گرفتم و گفتم برم خونه اين لعنتي رو از سرم در بيارم بعد برم اون يكي مدرسمون يعني همون پيش دانشگاهي طلسم شده ي لعنتي .
اومدم خونه . داشتم لباس عوض ميكردم كه محدثه جيگرم زنگ زد . منم مخش رو بزدم و گفتم با هم بريم . ساعت 11 قرار گذاشتيم و اسي جون من بازم دير اومد.
در كل قرار هاي من و دوستام به دو دسته تقسيم ميشه.
دسته ي اول مربوط ميشه به دوستاي خوش قولم كه اكثرا من قالشون مي ذارم .
دسته ي دوم هم كه دوستاي بد قولم كه معمولا من سركار مي مونم. قابل توجه محدثه خانوم در مورد قرار قبلي كه به من ميگه ساعت 10 خودش 9.5 مي ياد . البته محدثه بد قول نيس . فقط توي يه عالم ديگه سير ميكنه
خلاصه اول رفتيم كافي نت و وحيد خپل بود و مريم نبود . سيستم بگرفتيم و پرينت كارنامه مم رو گرفتم . ميخواستيم بريم ديگه كه مريم اومد .
دختره ي خل برگشته به وحيد ميگه تو بعد از ظهر كي بازي.... منم پخ زدم زير خنده . با اون حرف زدنش .
يادم رفت بگم كه توي تاكسي يه پيرمرده بدجوري عاشقم شده بود . از اول تا آخر توي دهن من و محدثه بود . انقدر مهربون نيگام ميكرد كه وقتي بهم گفت خورده داري دلم نيومد با كله برم توي صورتش .
رفتيم مدرسه و بعد از گذروندن هفت خان رستم بالاخره يه مدرك اومد توي دستم كه بهش ميگفتن ديپلم .
خاك توي سر من كه واسه يه ديپلم از صبح تا ساعت 12 با دهن روزه اين قدر اين طرف و اون طرف رفتم . داشتم كم كم خر مي شدم كه روزه رو به ياد روزهايي كه من و زهرا قاچاقي روزه هامون رو مي خورديم باز كنم . ولي باز شيطون رو لعنت كردم.
داشتيم با محدثه بر مي گشتيم خونه كه يه جلبك عوضي آن چنان طعنه اي بهم زد كه نفسم داشت بند مي اومد . حالمم بد بود ديگه بدتر شد . گفتم اين دفعه رو نمي گذرم . بهش گفتم عوضي اشغال مگه كوري؟
حالا آقا طلب كارم شده . ميگه جرئت داري برگرد دوباره تكرار كن . منم با كمال پروئيت برگشتم و توي تخم چشاش نگاه كردم و گفتم عوضي . بيچاره كپ كرد . حتما توي دلش گفته اين وحشيه روانيه گرسنه رو از كجا ولش كردن . خلاصه عذر بخواست از ما و ما بخشيديم . محدثه هم فقط مي خنديد .ايشالله قسمت نشه وقتي من سگ ميشم كسي منو ببينه .
اومدم خونه و هر چي گفتم ننه ننه ننه تو رو خدا بذار روزه م رو باز كنم . فقط گفت نچ . الانم دارم از گرسنگي مي ميرم . به جون دو تا بچه هام فردا روزه نمي گيرم !!!

 

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت15:4توسط سيمايي | |

صداي گام هاي خسته ي تقدير را در جاده هاي خاكي زندگي مي شنوم. صداي ناله هاي جان سوز عشق را در ميان شعله هاي خشم و جدايي مي شنوم  كه چه طور براي از دست دادن جوانيش غصه مي خورد .

صداي آواي وفا را در ميان باغچه ي خاطرات مي شنوم كه چه طور دل خود را اميد مي بخشد .

نميدانم...

هم اكنون در خيمه اي كه سكوت آن را تسلط كرده نشسته ام و از آيين گمنام خود ياد مي كنم .

آينده اي كه سرانجام روزي به سوي دخترك تنها آغوش باز مي كند و دخترك تنها را در ميان آروزهايش تنها مي گذارد.

آري ... اين رسم سرنوشت و زندگي است ...

سرنوشتي كه به راستي اگر سرنوشت بود ديگر غمي از آمدنش نداشتم ... ديگر تحمل شكستن شيشه ي محبت را بر صحنه ي زندگي ام ندارم ...

ولي افسوس

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت14:8توسط سيمايي | |

اين پست فقط و فقط مال محدثه ي گلمه .

محدثه ي عزيزم سلام . اصلا نمي دونم چي بنويسم . بعد از خوندن پستت گريه م گرفته بود . دلم يه جوره بدي گرفت . نمي دونم چرا ميخواي بري ولي كاش ...كاش بيشتر فكر كني!

مگه من و تو غير از همديگه كي رو داريم؟ كي گفته كه تو قراره تنها بموني؟ مگه من چند تا دوست مثل تو دارم . 6 سال با هم دوست بوديم و هيچ وقت ازت نامردي نديدم.توي سخت ترين شرايط كنارم بودي. وقتي اشتباه ميكردم مثل بقيه سرزنشم نمي كردي .مثل بقيه هي اون اشتباه رو نمي زدي توي سرم .

به خدا داره اشكم در مي ياد . محدثه باور كن منم خسته شدم . از زندگي و از بازي هاش .از اين همه شكست خوردن و درس نگرفتن .خودت خوب ميدوني چه قدر سختي كشيديم . چه روزاي بدي رو پشت سر گذاشتيم . ولي محدثه تا كي؟ وقتي خودش نيمخواد تموم بشه ما بايد تمومشون كنيم . زندگي رو نبايد سخت بگيريم .

بالاخره يه روزي بايد به خودمون بيايم .حتي امروزم ديره. بذار اون كسي كه نقش برنده رو داره ما باشيم. من يكي كه خسته شدم بس كه هي باختم و هي باختم و دوباره از اول شروع كردم . چرا از اول درست شروع نكنيم كه اين مشكلات اصلا پيش نياد؟من و تو خيلي مثل هميم . براي همينم هست كه حرف همديگه رو خوب مي فهميم . من و تو از اين جور مشكلات زياد جلوي راهمون بوده ولي بايد ياد بگيريم كه ما نشكنيم.

بايد و بايد و بايد اون كسي كه برنده ميشه ما باشيم . اگه فقط به خاطر دانشگاه انقدر روحيه ت رو باختي كه بايد بگم الهي بتركي . تو هم اگه ميخواستي مثل خيلي ها هر دانشگاهي بري كه ديگه الان مشكلي نبود .

اين نشون ميده چه قدر توي زندگيت پشتكار داري . نشون ميده كه از همه مهمتر هدف داري !!!

من و تو با هم خيلي خاطره داريم . 6 سال كم نيست. وقتي پستت رو خوندم دلم براي همه ي اون روزا تنگ شد . وقتي خل بازي هامون رو يادم انداختي وسط بغض خنده مي اومد روي لبام.

يادته چه قدر خوش بوديم . چه قدر ميخنديديم . حتي توي بدترين شرايط وقتي پيش هم بوديم از همه چيز يادمون مي رفت !

سال دوم دبيرستان يادته؟ من و زهرا توي ميز سر كلاس ميرقصيديم ناهيد ميزد روي ميز و تو مي خوندي . خدايي چه صدايي داشتي ها !!!

يادته سر كلاس خانوم قدرتي !!! هنوز زنگ نخورده بود ناهيد ساندويچ دراز و له و لوردش رو در مي آورد و ما هم مثل گرسنگان آفريقا ميريختيم سرش . يادته قدرتي يه دفعه كه ديگه خيلي ميخواست جذبه نشون بده فقط گفت بله مثل اينكه شماها زنگ تفريحتون رو هم شروع كردين ...

كلاس هاي خانوم بسطامي يادته؟ بيچاره چه قدر سعي داشت كلاس رو آروم كنه ولي زورش نميرسيد و آخر مجبور مي شد توي اون شلوغي و وسط موشك پرت كردنا و تخمه خوردناي مريم و فافا درس بهمون بده.

چه قدر مائده رو مسخره ميكرديم . بهش ميگفتيم مهندس كلاس . با اون داستاناي خالي بندي كه فكر ميكرد ما خريم و برامون تعريف ميكرد . ورد مخصوصمون يادته؟ گيره گيره پيچ پيچ . هر وقت ديگه خيلي مخمون رو مي خورد اينو ميخونديم تا بره ...

يادته اون آقاهه كه از اداره اومده بود سر كلاس در مورد معلم ها نظرخواهي ميكرد . همه مون در مورد خانوم فاتح بد گفتيم . تو نوشته بودي خيلي عوضي و آشغاله . بعدا فهمديدم شوهر خانوم فاتح بوده !!! راستي تو ميان ترم آمادگي دفاعيت چند شد؟

از دست خانوم كميلي كه خيلي خنديديم . خدا بيامرزتش ولي ما آخر نفهميديم كي داره درس ميده كي داره درس مي پرسه.يادته چه قدر با ما خالي بازي ميكرد و روي هر كدوممون اسم يه اتم رو گذاشته بود . گروه ما جزء گروه اول بود . به قول خودش به خاطر واكنش پذيري زيادمون !!

آقاي حسيني يادته . با سوييچ ‍ژيانش چه قدر كلاس ميذاشت .  يا اون دفعه كه آقاي عبداللهي اومده بود سر كلاس بس كه كلاس شلوغ بود هيچ كس نفهميده بود كه اين بنده خدا اومده توي كلاس. آخري كه ديد نه بابا ما از رو نمي ريم گفت مثل اينكه يه مدادي به اسم معلم اينجا ايستاده .كه فاطمه ي ديوونه بهش گفت استدلره؟

دلم براي همه ي اين روزا تنگ ميشه . دلم حتي براي خانوم اركمان تنگ ميشه !

در ضمن اينو هم بهت بگم كه حق نداري ديگه نياي وب لاگ . هفته اي يه بار فقط يه بار مي ياي يه پست ميزني و ميري بعدش سر درست . يعني تو واسه ي من 10 دقيقه هم وقت نداري. اگه تو هم نياي وب لاگ بنويسي من از كجا از حالت خبر داشته باشم.هان؟

خيلي دوست داشتم هر دومون يه دانشگاه باشيم ولي مثل اينكه قسمت نبود . فكر نكني من از شاهرود برم ديگه ازت يادم ميره . تو بهترين دوست من بودي و هستي . اگر هم نميخوام بهت زنگ بزنم فقط به خاطر درس و كنكوره. ميدونم كه سال ديگه بهترين دانشگاه قبول ميشي . اينو بهت قول ميدم.

من هميشه هر وقت براي خودم دعا كردم براي تو هم دعا كردم . چون موفق بودن تو مثل موفق بودنه منه . همين امسال رو بايد دست از رفيق بازي برداريم . وقتي ايشالله يه جاي خوب قبول شدي يه عمر وقت داريم با هم فك بزنيم و هر هر كركر كنيم .

بعدش هم محدثه خانوم ... مگه من و تو ابجي نبوديم؟ مگه قول نداديم ديگه خودومون روبه خاطر چيزاي الكي ناراحت نكنيم؟ مگه قول نداديم خودمون رو به خاطر هر خربزه خياري نبازيم ؟ يه وقت زير قولت نزني . من و تو همين قدر كه همديگه رو داريم بايد برامون بس باشه . اين همه دوستاي خوب دور و برمونه چرا بايد به كسي فكر كنيم كه تا به يه جايي ميرسه خودش رو گم ميكنه و از ما يادش ميره ؟

فكر كنم الان ديگه فهميده باشي كه با هر كسي بايد مثل خودش برخورد كرد . اگه واست كلاس ميذاره واسش كلاس بذار . اگه بي محلي ميده تو اصلا آدم حسابش نكن كه ديگه خيلي عاشق خودش نشه .اين موجودات اصلا لياقت ندارن . حيفه من و تو نيست كه بخوايم جوونيمون رو به پاي اين آدماي تازه به دوران رسيده هدر بديم . به قول خودشون واسه اونا بهتر از ما ريخته . پس بهتره بذاريم با همون بهتر از ما بگردن .

يه چيزي هم از من داشته باش . من يكي كه بدجوري به اين نتيجه رسيدم . هيچ پسري يك دختر رو به خاطر خودش دوست نداره !!! عاشق شدن پسرا چرندترين حرفيه كه تا حالا شنيدم . حتي اون بنده خدايي كه خودت مي شناسيش و به قول خودش كشته مرده ي من بود و تو رو كچل كرده بود بس كه هي اس ام اس مي داد بهت ديدي وقتي بهش گفتم حالم از تو و امثال تو بهم مي خوره چي جوابم رو داد؟ ديگه تا ته قضيه رو بخون . خيلي دوست داشتم بهش بگم دلم خنك شد كه دو درت كردم و به قول اون با كسي گشتم كه لياقت نداشت ولي گفتم منم اگه مثل اون برخورد كنم و حساب غريبه و آشنا رو جدا نكنم كه عين خودشم.

من كه نذر كرده بودم اگه دانشگاه قبول شدم بي خيال هر كسي غير از دوستام و خانوادم بشم . و حالا هم بايد بايد بايد نذرم رو ادا كنم . تو هم مثل من از باارزش ترين چيز توي زندگيت مايه بذار تا خدا كمكت كنه.

نمي دونم كي اين پست رو ميخوني . ولي بازم به حرفام فكر كن . فقط خودت براي خودت مهم باشه و بس . ايشالله با پشتكاري كه من ازت سراغ دارم بهترين جا قبول ميشي .

اگه بازم بياي اينجا خيلي خوشحال ميشم ولي براي اينكه به درست لطمه نخوره ياهو مسنجرت رو پاك كن و فقط هفته اي يه بار بهم سر بزن. تصميم بازم با خودته گلم.

بدون كه هميشه مثل خواهر خودم دوست دارم . هيچ وقت هم تنهات نميذارم . فدات شم آبجی گلم      

                                                                                          آبجي  سيمايي

+نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت17:48توسط سيمايي | |

چندي پيش مريدان شيخ السوتي مصمم بر اين شدندي كه چندي از سواتي اهل سوتي رو في الوب لاگ آورده و بر اين مهم همت بسيار گذاشتندي ! اين بشد تا جمعي از سواتي پيش كسوتان را يادداشت نموده و پس از كسب اجازه از سوتي زده ي محترم در اين پست بنوشتيم .(اگه اجازه هم نداد ما نوشتيم )
بدين طريق مريد بسيار پديد آمدندي كه چونان ابر بهاري باران سوتي خود را بر كانون شعر و ادب باريدندي .
في الحال از تمامي دل سوختگان و بازماندگان سوتي زده كه تذكره السوتيه ما را ياري نمودند متشكرم ...

1.زن دايي محترمه :: مي خواست بگه اگزوز موتور گفت زاگرس موتور.
2.دختر دايي گرامي (الهام جيگرم) :: رفت بگه يارو خيلي زير آبي مي رفت گفت يارو خيلي زير خاكي مي رفت.
3.پسر خاله ي گرامي (محمد خان) :: ازش پرسيده شده كه اين قبر كيه كه انقدر بزرگ و قشنگه ؟ در جواب رفته كلاس بذاره و كامل جواب بده دكتر علي ملكي رو گفته دكتر علكي !
4.مامان مريم جوني :: توي اين خونه هيچ كس حرف منو آدم حساب نمي كنه !!!
5.بازم ماماني :: مي خواست بگه برق ها رفته كولر رو خاموش كن نسوزه گفت كامپيوتر رو خاموش كن نسوزه.
6.مهدي كچل (داداش گرامي ) :: ميخواست هم به من بگه فيلم ساعت 10 شب شروع ميشه و هم در ادامه ي كل كلش با خواهرم بهش بگه ساعت 9 شب ميذارمت جلوي در گفت ساعت 9 شب ميذارمت 10 شب .
7.ساري(آبجي خل و چلم) :: مي خواست ازم بپرسه توي كوچه موتور گاز مي داد از خواب بيدار نشدم ؟گفت موتور توي كوچه گاز مي داد روشن نشدم ؟؟؟!!!
8.سعيد خان (ناجي اينجانب در پس گرفتن وب لاگ از دست هكران بي رحم) :: مي خواست بگه سيما تو اصلا تعادل اخلاقي نداري گفت تو اصلا تواضع اخلاقي نداري !!!
9.بازم سعيد خان :: رفت بگه نوار قلب گفت فشار قبر !!!
10.دبير حسابان دبيرستانمون كه از قضا خيلي هم جذبه داشت ميخواست بگه ريشه ي مشتق رو مي گيريم گفت ريشتقش رو مي گيريم .بعد از اينكه لبخند بر روي لبانش كمي نقش بست كلاس رفت روي هوا ...
11.اين سوتي ماماني مربوط ميشه به بعد از سوتي شماره 4 . كه از بس خشمناك بود نمي فهميد چي ميگه ما هم جرئت نداشتيم بخنديم. ميخواست بگه چند نفري ريختين سر يه نفر گفت يه نفري ريختين سر چند نفر .
12.سوتي خودم :: زنگ زدم آ‍ژانس بعد از سلام كردن به جاي اينكه بگم تاكسي تلفني هماهنگه؟ گفتم ماشين حساب هماهنگ !!!
13.صحبت از سوتي شد ياد سوتي يكي از دبيرا افتادم كه داشت سطح شيب دار مي كشيد . زاويه ي سطح شيب دار رو نوشت 30 درجه ي سلسيوس . تازه بيچاره چه قدر هم اصرار داشت اون رو به درجه ي كلوين تبديل كنه !!!
14.ساري :: ميخواست بگه شيره (جنگل!) سر يارو رو خورده گفت دهن يارو توي سر شيره بوده !!!
15.سوتي امين (پسر دايي گلم ) :: بيچاره نمي دونست به آرايشگاه زنونه سلموني نميگن . بهم گفت برو سلموني موهات رو كوتاه كن .

+نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت14:19توسط سيمايي | |

اول از همه يه سلام گنده از اون ته ته هاي دلم واسه ي همه ي دوستاي گلم . واسه ي هر كسي كه وب لاگم رو ميخونه و نخ سوزن واسه ي محدثه جونم.فاطي جيگرم و نازي خوشگلم كه الهي قربونش بشم.
قبل از هر چيزي يه توضيح :
اگه توي فهرست نويسندگان وب لاگ رو ديده باشين ميبينين كه من دو تا شدم . يعني يه دونه سيما ولي دو تا ...
بايد به عرض برسونم از اونجايي كه آي كيوي اينجانب از در حد مرغ به در حد گياه تنزل پيدا كرده هر چي فكر ميكنم پسوردم رو بعد از اينكه عوض كردم يادم نمي ياد چي گذاشتم. البته همه ي سعي خودم رو كردم كه يه جوري پيداش كنم ولي ...
خيلي معذرت ميخوام ولي بلوگفا زر ميزنه كه بعد از وارد كردن نام كاربري و ايميل خصوصي پسورد ارسال ميشه به ميل. بيشتر از 20 بار امتحان كردم ولي نشد.
ديدم ديگه كاري فعلا نميشه كرد . از بخت بد مدير وب لاگ هم هستم كه ديگه بدتر... براي همين فعلا مجبور شدم خودم رو به عنوان يه عضو جديد جا بزنم توي وب لاگ.
از همه ي اين حرفا كه بگذريم پست بعدي رو حتما بخونين . سوتي هاي بر و بچ رو جمع كردم و با اجازه شون يا بي اجازه شون ميخوام بنويسم .سر بزنين ...

+نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت14:15توسط سيمايي | |